تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

مترسک اگر مطمئن بود که ققنوسی وجود دارد و واقعی است و وقتی آتش بگیرد دوباره از خاکستر سبز می شود، اول شناسنامه ی آدمیزاد می گرفت و اسمش را می گذاشت ققنوس، و بعد خودش را در قاب همین پنجره آتش میزد!

در همه این سال های زندگی شهری، مترسک خیلی از آداب و رسوم مردم شهر را یاد گرفته است، از جمله عاشق شدن! حتی این رسم آن قدر در سینه مترسک درونی شده است که گاهی سیب زمینی وسط سینه اش تند تند می تپد!

تنها چیزی که مترسک را سوق می دهد به سمت شاهنامه و اداره ثبت احوال، این است که دست های مترسک همیشه عمود است به تن کاهی اش!

مترسک عاشق می شود، لبخند می زند، شعر می گوید گاهی... اما هیچ وقت نمی تواند کسی را که دوست دارد در آغوش بگیرد! احتمالا برای همین است که طرف باور نمی کند یا مدام یادش می رود که مترسک دوستش دارد و چه بسا عاشقش شده است! طرف گیر می دهد و بهانه می گیرد و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت فکر نمی کند، دست های مترسک کلا مفصل ندارد!

 

 

پس نوشت:

 

به قول مترسک فیلسوف:

تسخیر تمام مزرعه های دنیا، از تسخیر قلب کوچک بهار نارنج آسانتر است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:13; توسط  گلک  | 


 

دیروز روز مادر مترسک بود! یعنی روز همه مادرها بود. اما برای مترسک، بیشتر روز مادر مترسک بود طبعا!

 

امروز مترسک امتحان داشت. درس هم خوانده بود مثلا! سوال ها را که دید با خودش فکر کرد چه قدر راحت است! و دلش بی دلیل گرفت! آنقدر که جواب ها را - اکثرا-  یادش رفت!

در راه که می آمد فکر می کرد به این که چه شد؟! و آروز می کرد که سر راهش یک نمایشگاه کتاب یا سی دی سبز شود که نشد!

فکر کرد شاید به خاطر این که دیشب قل نا هم سن و نا هم شکلش به زور همه را شام برده بود رستوران و مترسک دلش شور امتحانش را میزد بی حوصله است! یا مثلا این که مجبور شد فیلم جذاب حامدهای خوب، مارال های خاکستری و سانازهای خیلی سیاه و بد را نصفه نیمه ببیند! یا این که مجله این هفته را هنوز ورق نزده است. یا این که می خواست به رئیس سابق و چند دوست قدیمی اش پیامک تبریک بفرستد و از ترس برداشت های نافرم نفرستاد! یا حال بد کش دار هم پرسه اش...

اگر منتظری ببینی آخرش چه شد، نتیجه ای نمی گیری! خود مترسک هم نفهمید آخر سر!

فقط این که در راه یک پروانه خیلی سفید و خیلی کوچک را دید که از بی گلی داشت دور و بر شمشادها پرسه میزد!

و بدون دلیل – دوباره- نسبتا رو به بهبود شد!

مترسک هنوز دو تا امتحان و به عبارتی چهار واحد برای خواندن و پاس کردن دارد. اما یواشکی رفته سراغ کتاب هایی که از دست خودش قایم کرده بود، و یکی را یواشکی....!

 

و خاصیت مترسک بودن این است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:22; توسط  گلک  | 


 

تازگی به شهر نیامده ام.

اما دل گیر بودم همیشه. چیزی گم کرده انگار!

روزی یا شبی، در عبور از خیابان های شلوغ،

مترسکی تند و تیز از کنارم گذشت،

 و روحش پاشیده شد به جسم کویری من!

و من به آینه که خیره شدم، مترسکی دیدم انگار!

مشتی کاه، یک سیب زمینی و یک کلاه حصیری!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:43; توسط  گلک  |