تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

چه قدر دیر می گذره این روزهای آخر شعبان.  انگار عبور کند ثانیه ها جوابگوی این همه شور و اشتیاق تو نیست واسه رسیدن به ماه رمضان.

روزی چند بار تقویم رو نگاه می کنی. همه اخبار رو راجع به احتمالات روز اول ماه دنبال می کنی. حساب می کنی: سی و چند روز  گذشته از اون چهل روزی که نیت کرده بودی یه خوبی رو تکرار کنی یا یه بدی رو فراموش. به این فکر می کنی که چهل روز بعدی رو از اول ماه رمضان شروع کنی.

تسبیحت رو از توی جانمازت برمی داری و میذاری یه جا جلوی چشمت. آخه واسه شمردن واژه های عاشقی بهش احتیاج داری. اون قرآن کوچیک یادگاری رو از ته کمدت در میاری میذاری روی میزت. شاید یه روز دلت خواست حرفای خدا رو بشنوی.

اسم همه آشناهات رو میاری روی کاغذ و برنامه ریزی می کنی واسه اینکه افطاری دعوتشون کنی. میری سراغ مفاتیح. اگه مراقبات یا اقبال هم دم دستت باشه اونا رو هم نگاه می کنی میگی شاید توی یکیش یه چیز جدید نوشته باشه. نگرانی که جا بمونی از یه خوبی. دنبال یه بهونه ای واسه کار خیر. شاید هم دنبال بهونه دادن دست خدا که ببخشه اون لغزشی رو که فقط خودت می دونی و خودش.

از چند روز مونده به ماه رمضان بدون اینکه ساعت بذاری سحر بیدار می شی. روزه می گیری و یه کم بیشتر مواظب خودتی. واسه حرفات فیلتر میذاری. دقت می کنی غیبت نباشه یا دروغ  یا تهمت. واسه کارات هم همین طور. با اینکه گرمایی هستی پنجره اتوبوس رو می بندی. چون حس می کنی پیرزنی که کنارت نشسته سردشه.  پیرزن چیزی نمی گه اما نگاهش پر از تشکر میشه!

هزار و یک کار می کنی واسه اینکه حس کنی خوب شدی. آماده شدی واسه رفتن به مهمونی. حالا دیگه سحر اول ماه رمضان که بیدار میشی میدونی مهمون بی دعوت نیستی.  می دونی فرشته ها از دیدنت خوشحال میشن. دستت رو می گیرن و میگن:

"بیا . منتظرت بودیم. خوش اومدی به این مهمونی بزرگ!"

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:6; توسط  گلک 


اصلا جلوی آینه که می رفتم اولین چیزی که توی چشم می زد دماغم بود. ولی نمی دونم چرا به هرکی  می گفتم  می شنیدم :نه.خیلی هم بد نیست.  بالاخره رفتم عمل کردم راحت شدم. این یه ذره کبودی و ورمش هم که بره خیلی توپ میشم!

******

دوستم رو دیدم توی یه مهمونی . خیلی خوشگل شده بود. یعنی اول فکر کردم شاید اونم دماغش رو عمل کرده. بعد دقت که کردم دیدم نه .همون قبلیه. هیچ آرایشی هم نداشت. گفتم شاید به خاطر مدل موهاش باشه . ولی انگار مدل موهاش هم عوض نشده بود!

******

از وقتی جراحی کردم یه جوری شدم. یعنی بینیم که بزرگ بود خب گونه هام معلوم نبود. اما الان خیلی تو چشم میزنه. دارم با یه دکتر صحبت می کنم برم گونه بذارم.

******

توی خیابون که دوستم رو دیدم و بهش سلام کردم  یه جوری نگام کرد.اولش منو نشناخت. بهش گفتم : خیلی خوب شدم . نه؟  گفت: آره خب....خیلی فرق کردی. ولی می دونم دروغ میگه. خودم می دونم بد شدم. ولی اون روز به روز بهتر و دلنشین تر میشه.خوش به حالش. رفتم تو فکر کاشتن مژه و ابرو.

******

رفته بودم یه اردوی تیمی. دوستم هم بود. خیلی اومده بود رو فرم. یه کم هم مرموز شده بود . یا به نظر من این طور می رسید. نصف شب ها بلند می شد می رفت بیرون . یکی دو ساعت بعد برمی گشت. گفتم شاید خوابش نمی بره میره کتاب می خونه. آخه همیشه یه کتاب دستشه هر وقت بیکار میشه میره سراغش. ولی من خواب رو به همه چی ترجیح میدم.

یه شب بی خوابی زد به سرم پا شدم یواشکی رفتم ببینم کجاس. گفتم می شینیم تا صبح با هم حرف می زنیم حال میده! توی سالن پیداش کردم . سجاده ش رو پهن کرده بود یه گوشه و داشت نماز  می خوند. ساعت رو نگاه کردم . دیدم وقت نماز صبح نشده هنوز. نماز مغرب و عشا رو هم که  با هم خوندیم. می مونه.... . آره؟!.....  نماز شب؟!... پس این بود؟ ... چرا به فکر خودم نرسیده بود؟

منم آخه شنیده بودم که نماز شب روی زیبایی چهره تاثیر میذاره!

******

کسی یه جراح پلاستیک خوب واسه روح سراغ نداره؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 13:32; توسط  گلک 


 

ـ کلاغ؟!

ـ پر!

ـ گنجشک؟!

ـ پر!

ـ مرغ عشق؟!

ـ پر!

ـ عشق؟!

ـ  پر!

ـ باختی!  اگر عشق پر دارد  پس من اینجا کنار تو چه می کنم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:26; توسط  گلک 


بی وزنی تکرار و ترادف ناهمگون تلاش کردن و نتیجه نگرفتن از یه طرف  و تقارن نامتقارن نزدیکی به ابد و دوری از ازل از طرف دیگه  باعث شده که کوچه تنگ حقیقت تنگ تر به نظر برسه  و بن بست اعتقادات نزدیک تر بشه.

و ما هیچ وقت به این فکر نکردیم که شاید جایی توی این هزارتوی بی رحم دنیا اشتباه رفتیم که حالا خوردیم به بن بست.  هیچ وقت شک نکردیم به فلش های شبرنگ نشون دهنده راه . و نخواستیم دلیل برگشتن اونایی رو که از روبرو میان بپرسیم. همیشه به تک فلشی که برعکس اونای دیگه بوده خندیدیم. نپرسیدیم از خودمون که نزدیکی به "پایان" چه ربطی داره به دوری از "آغاز". به ذهنمون نرسیده که ممکنه مسیر زندگی یه مارپیچ تودرتو باشه . طوری که در همه لحظه های عبورت از این مسیرفاصله ت از آغاز و پایان یکسان باشه.

معمولا اطمینان داریم: من همه تلاشم رو کردم. چرا به نتیجه نرسیدم؟

و در مقابل سردرگمی سکوتی که در جواب می شنویم دنبال مقصر می گردیم. اسم مقصر رو  می ذاریم "قسمت".  یا می گیم: خدا نخواست.

و بیشتر وقتا غافلیم از اینکه نسخه رو اشتباه پیچیدیم . یا در صورت درست بودن نسخه دارویی که به صورت همزمان و به تجویز یه ناوارد مصرف می کنیم تاثیر منفی روی داروی اصلی گذاشته.

برای همین بعد از یه مدت دوباره می رسیم به تکرار و بی وزنی تکرار گیجمون می کنه.

با خودمون می گیم: یعنی این جا همون جای اوله؟!

و بعد به خودمون دلداری می دیم که:  نه. اینجا فقط یه خرده شبیه اون جاست!

 

پس نوشت: مطمئن باشیم همیشه یه فرشته با یه سبد پر از آرزوهای ریز و درشتمون  آخر مسیر عشق منتظر رسیدن ماست. وقتمون رو با بیراهه ها و خرگوش های کنار جاده تلف نکنیم!

                                         ***************************

پ.ن : شما بردین . " مجرم" محکوم شد به موندن تو این جالیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:41; توسط  گلک 


دیروز منتظر یه عزیزی بودیم. دیر کرده بود و ما همه نگران شده بودیم. با حدود یه ساعت تاخیر اومد .

قیافه ش شبیه همیشه نبود . یه غم همراه با حیرت همه چهره ش رو  حتی شاید همه وجودش رو 

گرفته بود.

در جواب سوال های مکرر ما با همون حال عجیبش گفت : فاصله مرگ و زندگی چه قدر کمه . شاید

به اندازه یک هزارم ثانیه.

و بعد تعریف کرد که تو راه اومدن آقایی که جلوش تو پیاده رو داشته راه می رفته یه دفعه میفته رو زمین

و این یک ساعت تاخیر برای کمک به اون آدم بوده     و زنگ زدن به اورژانس     و بعد به پلیس      و بعد

به خانواده اون آقا     و نهایتا پزشکی قانونی   و  اورژانس بهشت زهرا... .

فکر می کنم گاهی واقعا لازمه مرگ رو از نزدیک حس کنیم!

و این که :    " هرکه با مرغ هوا دوست شود       خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود."

                                                 *******************

پ.ن (۱) :  انگار سیر رشد نشا هایی که توی این جالیز کاشتیم کم کم داره معلوم میشه!

پ.ن (۲) :  می خوام پست "مجرم" رو حذف کنم.  موافقین یا مخالف؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:12; توسط  گلک 


نشسته بودم روی نیمکت پارک و خیره به حوض به این فکر می کردم که چرا فواره های دور حوض تا هر جا که بخوان بالا میرن وبعد می ریزن روی سر فواره وسطی و مانع اوج گرفتن اون می شن.

رد نگاهم کشیده شد به طرف آدم هایی که دور حوض راه می رفتن. بعضا تند و به قصد پیاده روی. که البته در ظاهر تلاش بیشترشون بی نتیجه مونده بود!

از ذهنم گذشت چیه که این همه آدم رو از خونه کشیده بیرون و باعث شده پناه بیارن به این شبه طبیعت دست ساز. شاید بی حوصلگی. شاید تکرار . شاید فقط برای تفریح اومده باشن یا از سر بیکاری. یا مثل من برای فرار از تکرار دلتنگی غروب های جمعه.

یادم اومد جایی خونده بودم که خدا امر کرد روی خاک آدم چهل روز بارون غصه بباره و یه ساعت بارون شادی. تا خاک گل بشه و واسه آدم شدن آماده.

فکر کردم: شاید این همه غصه رو بهمون دادن واسه همین عصرای جمعه. واسه وقتی یادمون میفته تنها دلیل نبودنش گناه کاری خودمونه.

به خودم که میام می بینم نگاهم گره خورده به یه دختر بچه بامزه . و دنبال اون و توپش توی چمن ها    از این طرف به اون طرف می ره.

حسودیم میشه به این همه معصومیت هنوز از دست نرفته!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:59; توسط  گلک 


 

چراغ قرمز را رد می کنی.

با سرعت دویست می پیچی.

ورود ممنوع می روی.

زیر تابلوی توقف مطلقا ممنوع دوبله پارک می کنی.

از خط عابر پیاده عبور نمی کنی.

وسط اتوبان می دوی و از روی  گارد ریل ها می پری.

حسابی پلیس های شهر همیشه آرام قلبم را کلافه کرده ای!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:11; توسط  گلک 


اول: سلام.

بعد: تقويم رو نگاه كردم. امروز بي ربط ترين روز بودبراي افتتاح يه وبلاگ ! اما براي آبياري يه جاليز ، اونم به دست يه مترسك و به وسيله يه آبپاش هيچ مناسبتي لازم نيست. پس: از همين امروز شروع مي كنم.

اينكه چه قدر بدبختي كشيدم واسه گذاشتن اسم ـ چون همه اسم هايي كه بهش فكر كرده بودم فروخته شده بودـ يا مثلا قالبي كه انتخاب كرده بودم توي بلاگفا نخوند ومن مجبور شدم بسنده كنم به همين "آبي آسماني" جزو مسائل شخصيه و به شما نمي گم!

بماند.....  .

فعلا چون هنوز دانشگاه و مدرسه تعطيله ، و هم من و هم شما بيكاريم! ، من هر روز آپ مي كنم ، شما هم بياين بخونين و لطفا كامنت هم بذارين، چون من تازه كارم و نظر شما واقعا نقش حياتي داره براي خشك نشدن اين جاليز!

منتظر آبپاش هاي پرتون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 9:54; توسط  گلک