كاغذهاي عكس را برداشت،
به تاريكخانه رفت و خودش را بدون مكث ظاهر كرد.
وقتي از تاريكخانه بيرون آمد خوشحال بود ،
هرچند........... همه كاغذ ها سوخته بودند! ![]()
______________
پس نوشت: گفتم يه پست بذارم جو عوض شه!
به مناسبت روز دانشجو؛
"با" تاخير و " بي" ربط!
اينجا شهر من است ومن طبعا شهروند اين شهر!
( همان طور كه در اين كلاس، من، دانش "جو" هستم!)
استادم " اگزيستانسياليسم" درس مي دهد،
و من از پنجره، هواي "دودآلود" را نگاه مي كنم و پسرك گردو فروش را.
استاد هم چنان "درس" مي دهد،
و من هم چنان "صحنه هاي خياباني" را شكار مي كنم!
استاد روي تخته "سفيد" ، چيزهاي سياهي مي نويسد،
و من "سياهي" ذهنم را با آن ها سفيد مي كنم!
استاد با دانشجويي "بحث" مي كند،
من كاغذم را "خط خطي" مي كنم.
استاد "بلند" مي شود،
من به "ساعت " م نگاه مي كنم.
استاد "ادامه" مي دهد،
من "خميازه" مي كشم.
استاد " كلاس" را تعطيل مي كند،
همه كلاس را " ترك" مي كنند،
"من" اما......
ترجيح مي دهم بمانم و به ادامه پست مدرنيسم هاي خياباني " توجه" كنم!
این دفعه با دفعه های قبل فرق میکنه.
نیومدم کار خوبی رو که انجام دادم به رخت بکشم و در مقابلش هزار تا چیز بی ربط و باربط بخوام .
اومدم بگم هیچ کاری نکردم ولی ازت می خوام دوستم داشته باشی. دست دلم رو بگیری و بهم صبر بدی در مقابل داده ها و نداده هات.
همین!
خیال هایم را به هم می بافم.
لباس گرمی می شود برای روزهای نبودنت!
آوار دلتنگي هاي بي بهونه، گاه و بيگاه مهمون خونه نه چندان آباد دل ميشه. نمي دونم اين دل تنگ چيه كه هر جا ميره و به هر دري ميزنه، آخرش به تو ختم ميشه و فرياد زدن اسم قشنگت!
اين جمله خوشگلت هميشه ناخوداگاه مهمون لب هام ميشه كه " و اذا سالك عبادي فاني قريب " . به بودن تو ، به خدا بودن تو كه شكي ندارم، كه اگه داشتم قصه دل عاشقم رو هر شب واست مشق نمي كردم. شكي اگه هست، به خودمه. به بودنم با تو. به آدم بودنم، به بنده بودنم.
مي دونم كه نگفته مي دوني چي ميگذره توي دهليزها و بطن هاي قلبم! مي دوني كه دليل اسارت فقط قفس نيست. گاهي يه دين ، يه قرض، يه وابستگي،اسير ميكنه دل رو توي بي چهارچوبي اين دنيا.
مي دوني كه بوي سرخ سيب هاي اين زمين كبود، اول تو رو به يادم مياره و بهشت رو و مهربونيت رو ، بعد خودم رو و سرپيچي هام رو و هبوط رو. حق با توئه.همه هزار و يك شب عشقت رو مرور كردم . هيچ جا ننوشته بودكه وقتي عاشق نافرماني مي كنه، معشوق موظف به چشم پوشيه.
مي دونم كه بودن من هم، و بودن اين دنيا هم واست وظيفه نبوده، لطف بوده و لطف و لطف.
لطف كن دوباره، و بلكه صدباره و هزارباره، و يه كم از اين همه لطافتت رو بريز توي اين دل نالايقم. نه به اميد لايق شدن، كه به اميد عاشق شدن و درك اين عشق.


