وسوسه هاي مدرسه اي مصلوبم كرده اند.
انگار دارم مي ميرم.![]()
كسي نمي خواهد وصيت كند؟!![]()
-----------------------------
پس نوشت نداریم!![]()
![]()
دنبال سوژه نبودم. اتفاقي ديدمت. فكر كردم ديوانه اي حتما كه در اين برف ، تنها توي پارك نشسته اي!
معصوميت نگاهت جذبم كرد. كنارت كه نشستم، ترسيدي. اما نرفتي، فقط كمي جا به جا شدي. فكر نكردم كه نمي تواني بروي! و راستش را اگر بخواهي، خوشحال شدم از ماندنت!
دستم را روي صورتت گذاشتم. لرزيدي اما باز هم نرفتي. باز هم فكر نكردم كه نمي تواني!
حجم تنت كه مهمان دست هاي نيمه بازم شد، نگاهت كمي مضطرب بود، اما تلاشي براي رفتن نكردي.
خون را كه روي دستهايم ديدم، تازه دليل ماندنت را فهميدم: بالت شكسته بود!
====================
پس نوشت 1 : گول نخورينا! مخاطب اين پست گنجشك نيست! سايه س! اولش كه نوشتم!
پس نوشت 2 : دقت كردين كه تازگيا توي همه پست ها پس نوشت ميذارم؟! نمي دونم چرا!
به مناسبت سالگرد روزي كه تكرار هر ساله ش، انگار براي همه خوشاينده به جز من!
بزرگ شدم !
بي خبر و ناخواسته!
امروز صورتم در آينه جا نشد، دستم لاي در تاكسي گير كرد، پاهايم از پنجره اتوبوس بيرون ماند!
به دانشگاه راهم ندادند، چون عكس روي كارت كوچك بود ومن بزرگ. گفتند: به دليل عدم تطابق!
در خيابان دختركي با ديدنم پشت مادرش پنهان شد. حق داشت بترسد. ارتفاع من حداقل دو دهه از او بيشتر بود!
حتي امروز فهميدم كه عاشق پسر روزنامه فروش نيستم، و در تمام اين مدت به دنبال تيترهاي جذاب بوده ام، نه او!
......
به خانه كه برمي گردم، همه مهمان ها با چشمان گرد و دهان هاي باز؛ اما محتاط؛ مي گويند: چه قدر بزرگ شده اي!
دستم را تا مچ در كيك فرو مي برم و فرياد مي زنم: باور نمي كنم!![]()
-------------------------
پ.ن.1: اصولا فرو كردن دست توي كيك ، اونم تا مچ كار خوبي نيست!
گفتم كه بدآموزي نداشته باشم!![]()
![]()
پ.ن.2:
عيد همه مبارك ! ![]()
پ.ن.3: ظاهرا مرواريد و آقا مهدي و ستاره و مريم باغبون باغ سيب ، مي خوان به ما عيدي بدن! شما اين طور فكر نمي كنين؟!![]()
پ.ن.4: هركس ديگه هم كه خواست عيدي بده خودش رو معرفي كنه! ما آماده دريافتش هستيم!![]()
دلم گرفته بود.
داشتم آسمون رو نگاه مي كردم.
صدات كه كردم، جوابمو ندادي كه..... ولي ديدم يه ستاره چشمك زد.![]()
باهات كه حرف زدم، چيزي نگفتي كه.... ولي ديدم يه شهاب رد شد.![]()
وقتي زدم زير گريه
، حرفي نزدي كه.... ولي ديدم يه ابر كوچيك روي ماه رو پوشوند.![]()
اشكام و حرفام و دلتنگي هام كه تموم شد، لبخند نزدي كه..... ولي ديدم كه داره صبح ميشه و خورشيد داره طلوع ميكنه!![]()
پ.ن: اينم موضوع كه گفتم بعدا ميگم:
" اَينما توّلوا فثَمَّ وَجةُ الله"
يعني هر جا رو كه نگاه كني تجلي خدا رو اساسي مي بيني!
![]()
![]()
تحمل دیدن اشک هایت را ندارم.
چترم کجاست؟!
براي اوني كه هنوز باور نكردم كه باورش كردم! :
1.خط به خط كتاب شعري كه گشوده ام ، تداعي چشم هاي توست!
2.هر بار كه به چشمهايت نگاه مي كنم احساس مي كنم شاعرم!
شايد براي اين كه نگاهت هميشه حرفي براي گفتن دارد.
3.شاعر كه نيستم . گاهي تراوش افكار، مغزم را چسبناك مي كند.
4. بودنت هم - درست مثل نبودنت- فكرم را پريشان مي كند.
5. هنوز پنجره باز است..... !*
_________________
*فريدون مشيري.
پس نوشت: اينو نوشتم كه پنجره فكرم رو واسه هميشه به روي نگاهش ببندم و خيال شاعر شدن رو از سرم بيرون كنم!


