تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

شكي كه ترك انداخت روي دلم حالا باور شده واسم!

ايمان آوردم كه پنجره ها مبدلن  و ديوار ها بي بديل!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:34; توسط  گلک 


 

گفتي، يعني فرياد زدي : اميدوارم يكي مث خودت سر راهت سبز شه.

 

و رفتي.

 

امروز كه با اين گاو تصادف كردم، ياد اين حرفت افتادم!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 17:14; توسط  گلک 


 

كوتاه مي گويم: دوستت دارم.

 

بلند مي گويي: نه!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:6; توسط  گلک 


 

به گشادي لباسم نخند.

دليلش دلتنگيم است براي تو!

 

 ++++++++++++++++++++++++++++

 

توضيح: بعضي آدما دلشون اونقدر بزرگه كه همه وجودشون رو مي گيره. و مسلمه وقتي كه دلشون تنگ شه، لباساشون واسشون گشاد ميشه!  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:54; توسط  گلک 


 

۱.تنهاييم وسيع شده است.

 به اندازه همه آسمان.

 بادبادك من ميشوي؟

 

 

۲.باد كه مي وزد پنجره ها را ميبندم.

مي ترسم از پاره شدن نخ!

 

 

۳.ضد زنگ خريدم و نفتالين.

اما باز هم نبودنت مرا پوساند.

 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 

پس نوشت: اگه ميشه همه تون اسم بهترين كتابي رو كه تا حالا خوندين +اسم نويسنده و موضوعش و  دليل خوب بودنش رو بنويسين.

قبلا از همكاري شما سپاسگذاريم!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 16:18; توسط  گلک 


 

 

پيش نوشت: توي نوشته هام هيچي پيدا نكردم كه به حال و هواي امروز دلم بخوره، واسه همين چيزي رو مي نويسم كه يه مدته، دلم رو به بهونه ش از خودكشي نجات دادم!

 

اَللّهٌم اجْعَلْني اَخشاك، كَاَنّي اَراك.

 

وَ اَسعِدني بِتَقواك وَلا تٌشقِني بِمَعصيتِك.

 

وَ خِْرلي في قَضائِك وَ بارِكَ لي في قَدَرك.

 

حَتّي لا اٌحِبََّ  تَعجيلَ ما اَخَّرْت وَلا تَاخيرَ ما اَجَّلْت.

 

يعني:

خدايا ياد خودت رو يه جوري توي دلم قرار بده كه انگار دارم مي بينمت.

و با عشق خودت خوشبختم كن و كمكم كن كه با نافرماني از تو، خودم رو بدبخت نكنم.

و توي سرنوشتم واسم خير و بركت قرار بده.

تا دلم نخواد چيزايي رو كه هنوز بهم ندادي، و دلم بخواد چيزايي رو كه بهم دادي، چه اونايي  رو كه به نظرم خوبه، چه اونايي كه به نظرم بده.

 

پس نوشت:

1.                   اين اول فراز دوم دعاي عرفه س.

2.                   ترجمه اي كه گذاشتم دليه نه تحت الفظي. آدرسش رو دادم. ترجمه دقيق رو اگه خواستين خودتون نگاه كنين.

3.                   خيلي تيكه باحاليه!

4.                   توي بافتن پيله هم خيلي كمك مي كنه! يعني پروانه اي كه ازاين پيله در بياد، خيلي خوشگل ميشه!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 15:38; توسط  گلک 


۱.توی تاکسی کنارم نشسته بود. با مامانش و خواهر کوچکترش. دیدم خانمه سختشه با دوتا بچه کوچیک. صداش کردم و گفتم : می خوای بیای پیش من بشینی؟ خجالت کشید.گفت: نچ! و رفت پشت خواهرش قایم شد!

 

چند دقیقه که گذشت دیدم مامانه داره پدرش در میاد با این دوتا بچه تو این جای تنگ!

یه شکلات از توی کیفم در آوردم و به سمتش گرفتم.

به مامانش نگاه کرد. سریع گرفت و گفت: مرسی!

گفتم:اسمت چیه؟ دوباره به مامانش نگاه کرد و

 با دیدن لبخندش گفت: آقا عماد. اینم عسله. من

میشم داداشش!  گفتم: حالا که با من دوست شدی

 بیا بشین پیش من!  اخم کرد و گفت: دوست نیستم که!

گفتم: چرا؟! گفت : آخه تو که اسمت رو نگفتی!

اسمم رو بهش گفتم. با تعجب گفت: اِ! چه خوب.مث.....

مامان ميشه كي من؟!

-دختر داییت. خاله رو اذیت نکن.

- خب! مث دختر دایی من !

گفتم: حالا مياي اينجا؟  دوباره به مامانش نگاه كرد.

بعد اومد نشست روي پاي من!

واسه اينكه خجالت نكشه، گفتم: خوب امروز توي مهدكودك چي ياد گرفتي؟

با تعجب نگام كرد و گفت: از كجا فهميدي؟

گفتم: چيو؟!

ـ همين كه ميرم مهدكودك ديگه!  

 - آهان! از اون كيف خوشگلت!

خنديد و گفت: اگه گفتي اين عكس كيه روش؟

گفتم: هري پاتر؟ 

گفت آره. اينم جغدشه!

 گفتم: خب. ميخواستي يكي از اون شعراي خوشگلي كه يادگرفتي واسم بخوني!

خنده از صورتش پريد. گفت: آخه خاله مریم.....( نگام كرد كه ببينه ميفهمم منظورش معلمشه يا نه. سرم رو كه تكون دادم ادامه داد.).... آخه خاله مريم گفته ديگه شعر نخونيم دستم نزنيم! تازشم امروز به جاي شعر، قصه گفت! جا خوردم. گفتم چرا؟! گفت: آخه گفته چون امام حسسين رو شهيد كردن. ما ديگه خوشحال نباشيم كه همه بفهمن كه ما ناراحتيم!

منو ميگي......! 

۲.دهنم باز مونده بود! گفتم: خب اشكال نداره، تعريف كن ببينم خاله مريم چه قصه اي گفت؟ سرش رو انداخت پايين. بعد از يه مكث كوتاه گفت: بگم؟!   گفتم: آره ديگه! من دارم گوش ميدم. گفت:آخه گريه داره ها!مونده بودم!گفتم: اشكال نداره خاله. بگو!  

دوباره سرش رو انداخت پايين. بعد انگار كه تصميمش رو گرفته باشه، يه دفعه سرش رو بلند كرد و شروع كرد تند تند تعريف كردن: قصه ش اين بود كه خاله مريم گفتش كه امام حسين يه بچه كوچولو داشته ، قد همين عسل ما، بعد اين بچه هه اسمش چيز بوده.... به مامانش نگاه كرد.

 – علي اضغر.  

 آهان علي اصغر. بعد اين ، خيلي كوچولو بوده، فقط هم شیر مي خورده. مث همين عسل ما! بعد تشنه ش كه بوده، امام حسين اينا آب نداشتن كه. اسمش چي بود؟.... نگو خودم بلدم..... آهان يزيد. يزيد آب به امام حسين اينا نمي داده. بعد امام حسين بچه ش رو برده كه اين آدما ي بد بهش آب بدن. چون كوچولو بوده ها! وگرنه خود امام حسين هم تشنه ش بوده ولي نگفته آب مي خوام كه! هر وقت هم كه خيلي تشنه ش ميشده نماز مي خونده!.... تا كجا گفتم؟! ...

- تا اونجايي كه امام حسين مي خواسته براي علي اصغر آب بگيره.

-آهان. آره . ولي اونا كه آب ندادن بهشون.... تازه.... اون بچه كوچولوي امام حسين اينا رو هم كشتن!

اشك توي چشمام جمع شده بود. ولي نمي خواستم گريه كنم. يه نگاه به خواهرش كرد. فهميدم كه داره مقايسه مي كنه علي اصغر قصه خاله مريم رو با عسل شيرين خودش! بعد از چند ثانيه گفت: تازشم اگه عسل آب بخواد  بعد يكي نذاره مامانم بهش آب بده، من ميرم ميزنمش! ديگه هم باهاش بازي نميكنم!  بعد از يه مكث ادامه داد: تازشم من دلم خيلي سوخت.آخه خاله مريم يه كتاب داشت عكس امام حسين اينا توش بود عكس..... اسمش چي بود؟.... خودم مي دونم.... علي اصغر هم توش بود. بعدش تير كه زده بودن به اينجاش(گلوش رو نشون داد) خيلي خون اومده بود!

منو ميگي..... !

3. ديگه حالم دست خودم نبود. فقط هيچي نمي گفتم كه بغض، توي گلوم نشكنه و بچه ناراحت نشه. وقتي ديد حالم خيلي خرابه، يه دفعه گفت: تازشم.....   . بعد در كيفش رو باز كرد و بعد از زير و رو كردن وسايلش ، يه پرچم سياه در آورد كه روش با قرمز نوشته بود: يا حسين.  گفت: نيگا! اينو جايزه گرفتما!خودم رو جمع و جور كردم و گفتم: آفرين! براي چي؟  گفت: آخه يه سوال جواب دادم، بگم چي؟ گفتم:آره بگو. گفت: آخه... خاله مريم كه عكس حضرت علي اصغر رو نشون داد نرگس...دوستمه ها... كه موهاش فرفريه! ... گفتش مگه حضرت ، به اين كوچولويي هم ميشه؟ همه حضرتا بزرگ بودن!  بعد من گفتم: نه خيرم! هركس خدا خيلي دوستش داشته باشه حضرت ميشه. حتمني كه نبايد بزرگ باشه!

منو ميگي.......!

4.نزديك مقصد كه رسيديم گفت: خونه شمام همين جاس؟ گفتم :آره. گفت :اِ ! آخ جون!تو هم مياي دسته؟ باتعجب نگاش كردم. گفت :آخه از امشب دسته س . بابام گفته! تازه گفته منم ميبره. تو هم مياي؟ گفتم:آخه خانم ها كه توي دسته نميان!.... ولي... باشه به خاطر تو ميام.از كنار خيابون واست دست تكون ميدم.خيلي ذوق كرد. گفت: باشه. پس منم پرچمم رو تكون ميدم كه تو منو ببيني!

 

وقتي خداحافظي كرد و پياده شد، در حاليكه يه دستش توي دست مامانش بود، پرچمش رو واسم تكون داد و گفت :يادت نره ها!

منو ميگي.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 16:43; توسط  گلک