برگی زرد شد.
شاخه ای شکست.
درختی پیر شد.
چون منی مرد.
آبپاشم هنوز دلتنگ برکه می شود!
![]()
![]()
سپید:![]()
![]()
![]()
نویسنده : صبح خروسخون و سحرهاش!!!! سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 12:26
ســــــــلام
من قرار بود تا پنجشنبه نیام اما یه اتفاق بدی افتاده
زیادم بد نیستااا اول بهم بگین انضباط پیش دانشگاهی مهمه یا نه؟
فک کنم با این مقدمه فهمیدین چی شده علاوه بر این سنمم لو رفت
از اونجایی که من همیشه دیر میرسم به مدرسه و از اونجایی که یکی از این بچه جقله ها رو ما مور کردن که اسم اونایی که دیر میانو بنویسه
من به این مامور قشنگمون وقتی اسممو می پرسید میگفتم نیکل کیدمن

اونم نمی فهمید
حتی سری اول که بهش اینجوری گفتم بهم گفت بلد نیستم بنویسم بیا برام بنویس اسمتو


......اینو داشته باشین
خوب حالا می ریم به دی ماه یعنی زمان امتحانا
یه روز این مسول آزمایشگاه مدرسه مون با یه پسر جوون که نمی دونم کی بود
تو آزمایشگاه تنها بودن و در رو هم بعد از چند دقیقه بستن
منم به دوستام گفتم هوامو داشته باشین تا درو روشون قفل کنم

........
درو قفل کردم کلیدشم انداختم تو سطل آشغال بعدشم در رفتیم
سر این جریان تو مدرسه آشوب به پا شد
حالا جای گریه دارش اینجاست که هر دوی این جریانا با هم امروز لو رفت


حالا به من گفتن مامانیت باید شنبه بیاد مدرسه مامان منم خودش مدیره
امسالم کلی بهم سفارش کرد که نباید دست از پا خطا کنم چون پیش دانشگاهیم

حالا تو رو خدا بگین چی کار کنم

منتظرمـــــــــــــــــــــــــا
خداحافظ فعلا
........
دوست داشتم اینو بنویسم خب![]()
بازم خانوم معاونم ها
...گلک نیست و من اینجا دارم آتیش میسوزونم قبل اهوازرفتنم![]()
دوستون دارم ....دوستون داریم
قبل از اینکه بگم قربون همه تون
بذارید بگم :تولدت مبارررررررررررررررررررررررک سپید ![]()
الهی از نگاهتان پر نکشد ستاره ها![]()
![]()
![]()
صد ساله بشی سپید![]()
![]()
![]()
یا علی
![]()
تولد تو![]()
تولد همه ی خوبی هاست![]()
تولدت رو بهت تبریک میگم....کادومم تا شب میذارم واست![]()
دوستت دارم عزیزم......تولدت مبارک![]()
خانوم معاون سابق![]()

توده عظیم کاغذهای پوسیده،
در سطل زباله،
مردنشان را جشن گرفته اند
و به هم جوهر خشک شده تعارف می کنند!
به وجد می آیم از اینکه
قاتل چیزهایی بوده ام
که قدر مرگ را می دانند!
سياه سياه شده بود!
هرکس از کنارش رد شد
نيشخندي زد و گفت :شبيه کلاغ شده اي!
هيچ کس آب تعارفش نکرد!
حتي يک قطره!
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
.
.
.
دلم برای خودم تنگ میشود
آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
.
.
.
شعر از :محمد علی بهمنی
1.قناری لرزید.
حتی فرصت نکرد بال هایش را باز کند!
مرد!
من...
فقط می خواستم آزادش کنم!
2.مدت ها بود آزادش کرده بودند.
ولی هرجا می رفت،
مشتی میله با خودش می برد!
مترسک عزیزم
یک سال است آبپاشت را زمین نگذاشته ای.
یک سال است که زل زده ای به کرت های ما.
و یک سال است که شاهد آمدن ها و رفتن های مایی.
اسم تک تک ما را خوب می دانی:
سپید
، مهندس
،انت
،فرشته
،مروارید
،ملیکا
،سپیده
،مژده
،
، آرزو
،ستاره سهیل
،ستاره
،رویا
،سارا
،الهه
،
میلاد
،مهدی
،فکر کن (نا بینا)
،مریم گل همیشه عاشق
،،ندا![]()
زهرا (گل یاس)
،سحر
،هدی
، ندی
،میترا
،
زهرا (ریرا)
،فاطمه سارا
،فاطیما
،لیلی
،عطیه
،تنها
،بینا
،
و ما ( گلک – عاطفه) !!!
یه عده مون همیشه دوروبر تو پلاس بودیم
و یه عده مون فقط از دور بهت لبخند زدیم.
یه چیزی رو خوب می دونم
اونم اینکه همه مون تا همیشه دوست داریم.
امروز تولد تو بود.
خواستم واست هدیه بخرم.
یکی گفت واسه مترسکت قلب ببر.
نگاش نکردم.
آخه چه طوری میشه به چشمای کسی نگاه کرد
که تا به حال نفهمیده
من توی تمام بیقرای هام
سرم رو سینه تو بوده و
با صدای تپش های قلب همیشه عاشق تو
آروم شدم
و خوابیدم.
مترسکم
دوست دارم.
تولدت مبارررررررررررررررررررک مترسک عزیزم

همین فعلا
مریم آذریان:
شنبه 25 شهریور1385 ساعت: 9:27 توسط:مریم
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام....
گلک جونم خونه ی نو مبارک....اگه بدونی...دلم پر می زد برای نوشتن....برای تو....عاطفه...ملیکای پر انرژی....و انت مهربونم...........اه ....
ای دوستای بی معرفت من نباشم کسی نباید یه یاد کوچولو از من بکنه....
ملیکا خانوم شیرینی ......یادت نره
انت جونم.....خیلی خوشحالم....که تو هم هستی
قد تمومه ارزوها دوستون دارم....هوارتا
سه شنبه 28 شهریور1385 ساعت: 20:4 توسط:گلك
برای مریم : ما به آب پاشی های گاه و بیگاه شما دلخوشیم گلم.
بیشتر سر بزن.
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
هنوزم حرفم همونه ها! خیلی وقته نیومدی. خیلی وقته!
نمی دونم به خاطر همون دلتنگیاس که گفتی یا دلیل دیگه ای داره.
امیدوارم امروز ببینمت دوباره.
و امیدوارم همیشه هر جا که هستی شاد باشی
و دلت هم هیچ وقت تنگ نباشه
...
احمد:
سه شنبه 28 شهریور1385 ساعت: 0:39 توسط:احمد
سلام
اولا باکمی تاخیر پاگرفتن این جالیز قشنگو اول به گلک بعدش به همه ی شمائیکه اومدید اینجابایه آبپاش پرآب تا کمک کنید به گلائی که قراره بزرگ بشن ویه روزی بوی عطرش همه ی جالیزهائی که خشکه رو برداره.
منم به عنوان یه آبپاش به دست مشتاقانه اومدم تا کمکتون کنم.اگه کاری ازدستم برمیاد بگید.
حاضرم پاچه هامو بالا بزنم و برم توی گٍل و علفهای هرزو وجین کنم.آخه من کشاورزی خوندم.
یااینکه بایه سمپاش پرازسم برم به جنگ کنه ها.
به امید روزی که این جالیز بزرگ و پرمحصول بشه و همه ازمحصولش استفاده کنند.
فعلا
سه شنبه 28 شهریور1385 ساعت: 12:19 توسط:گلك
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
واااای! فکر کن! خیلی زحمت دادم بهتون به خاطر تولد جالیز! خیلی.
همیشه همراهم بودین و کمکم کردین توی این یه سال. کارای فنی جالیز هم که...! همیشه دست شما رو می بوسه دیگه!
حالا دیگه مدت هاست که عادت کردم به کم دیدن کامنتتون. می دونم سر می زنین و در جریان کارا و اتفاقات هستین. ننوشتنتون رو میذارم به حساب گرفتاری، و عجیب اینه که با وجود این که می دونم گرفتارین بازم زحمت ها گردن شماس!
ممنون.
به خاطر همه چی
...
مروارید:
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 20:15 توسط:مروارید
سلام گلک جون
اسم وبلاگت بامزس.ادم فکر میکنه موضوع اون قراره طنز باشه ولی گمون نکنم با سابقه ای که توی وبلاگ دلنوشته ازت سراغ دارم همچین قصدی داشته باشی.هرچند نوشته های شما هم یه جور طنزه چون هجمه ایست بر سوژه زندگی(چه هنری شد!)
بگذریم شما منو نمیشناسی ولی من چند وقتیه اهالی دلنوشته را میشناسم
و بدم نمیاد این بابی باشه واسه آشنایی بیشتر.فعلا در پناه حق.خدانگهدار
جمعه 24 شهریور1385 ساعت: 0:1 توسط:گلك
مروارید عزیزم: اول که: خوش اومدی. دوم: غریبه نباش بین ما. نمی دونم چرا توی دلنوشته کامنت نمی ذاشتی خیلی. اینجا خونه خودته گلم. خوشحال میشیم تو جمع ما باشی.
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
الان....
هستی و نیستی، می شناسمت و نمی شناسمت، می بینمت و نمی بینمت!
خیلی ذوق می کنم وقتی اسمت رو می بینم توی کامنت دونی. کم می نویسی ولی. شاید در راستای گوشه نشینی منجر تبدل اوصاف! فکر کن!
هنوزم میگم: اینجا جالیز خودته. خوشحال میشم که هستی، خوشحال تر میشم که رنگ بزنی به بودنت که قابل رویت شه!
...
انت:
شنبه 25 شهریور1385 ساعت: 8:12 توسط:انت
سلام گلک جان خوشحال شدم مبارکه.
امیدوارم موفق باشی.
تا من بعد بگم کلاغ اینجا کیه . هر چند مورد لطف شدید ملیکا قرار گرفتم.
گلک جان عزیزم امیدوارم هیچوقت کسی امید زندگی کردنو ازت نگیره .
موفق باشی عزیزم.
سه شنبه 4 مهر1385 ساعت: 10:27 توسط:گلك
![]()
![]()
: یعنی ذوق ذوق ذوق به خاطر برگشتن انت گلم!
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
الان دلم می خواد بنویسم ذوق ذوق ذوق واسه برگشتن آنت گلم! کی میای یعنی؟
با اینکه خبر داشتم داری میری، بازم سخت بود و ناباورانه! همش منتظر یه روزیم که بیام ببینم توی کامنت دونی نوشته انت. فکر کن!
کاش زودتر بیای...
گلک:![]()
جمعه 24 شهریور1385 ساعت: 18:51 توسط:گلك
خوب شد ما جرای آجر رو فهمیدما. من هنوز مث قرن پیش زنبیل میذاشتم!
ملیکا جان : اونجایی که خشک و بی آب و علفه ، اسمش کویره یا بیابون. اونجایی هم که برنج توش می کارن ، تو شمال اسمش شالیزاره. جالیز جاییه که اصولا توش جالی می کارن. حالا جالی چیه: هندونه و گوجه فرنگی وخیار و خربزه و از این جور چیزا . می دونی این جالیزار افتتاح کردن ما بر میگرده به همون مسائل مالی . بودجه نداشتم باغ کیوی بزنم با کلاس باشه، مجبور شدم با همین جالیزار بی کلاس کنار بیام! چی کار کنیم دیگه زندگی سخته!
در مورد مفهوم نوشته هام هم غصه نخور ، یه مدت اینجا بگردی بی ربط ترین چیزا رو هم فلسفی تفسیر می کنی گلم!
عاطفه جان مرسی که به فکر آبپاشی این جالیز هستی . من تا حالا فکر میکردم شما فقط شخم زدن راست کارتونه!
جمعه 24 شهریور1385 ساعت: 18:52 توسط:گلك
یادم رفت بگم که آنت _ گرچه فعلا نیست_ ولی علاوه براینکه جای مادر بزرگ ما س، گل این جالیزه ، نه کلاغ!
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
چی بودی و چی شدی تو دختر! شیطنتت جالب بود واسم الان که داشتم کامنتات رو نگاه می کردم!
فکر کنم بزرگترین شیطنتت زدن همین جالیز بود!
چه جوری جرات کردی جلوی آقای مهندس در بیای؟!
ولی شیطنت خوبی بود!
دوستای خیلی توپی پیدا کردی. شخم زدن و آب پاشی یاد گرفتی...
بزرگ شدی رفت دختر!
یادته یه بار که بینا بعد از چند هفته اومده بود، واست نوشت احساس می کنم بزرگ شدی؟!
خودت هم احساس کرده بودی قبلا! باورت شد ولی اون موقع!
فکر کنم شبایی که بعد از خوردن یه عالمه دوغ وسط جالیز، یه کم اون طرفتر از مترسک خوابیدی، آدمت کرده!
می دونم خودت می دونی، ولی دلم می خواد بگم بهت که:
جالیز واسه تو فقط یه وبلاگ نیست که مزخرفاتت رو توش منتشر کنی!
مواظبش باش!
...
عاطفه:
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 15:18 توسط:عاطفه
ملیکا جونم سلام
گلک جونم سلام سلام
منم هستما
مترسک کیه،من آب پاشم
آپ پاش......
گلک جونم
جالیزتو بسپار به منو ملیکا
همه چیز میکاریم
خودمونم برداشت میکنیم
می فروشیم
خرج زندگیمونو میدیم
نیست ملیکا امسال میره دانشگاه
خرجمون داره میره بالا
نظرمونم بعد می گیم درباره قالب
ولی خوبه ها،خیلی.......
ای ول گلک...ای ول......
من برمی گردم بازم
واقعا هم زود برگشت!
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 15:20 توسط:عاطفه
راستی یادم رفت تبریک بگم
گلک جونم مبارکت باشه
کاش همه مون مثل مترسک فکر گلها باشیم و نذاریم بی آب بمونن
قربونت برم
تا بعد
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 17:14 توسط:گلك
عاطفه جان: جالیز دست شما. راست میگی بالاخره خرج بالاس و کشاورزی راه خوبیه برای چرخوندن چرخ زندگی!
جمعه 23 شهریور 1386 توسط: گلک
فکر کن! الان تو پات شکسته و به شدت درد داری.
نمی دونم چی بگم! توی این 365 روز همیشه بودی کنارم. روزای خوب و بد زیاد داشتیم با هم و بی هم!
حتی وقتی نبودم هم کرتم رو آب دادی و شبا پتو بردی واسه مترسک که سردش نشه.
رفیق راه بودی واقعا. دیگه شریکیم با هم، نه؟
خوشحالم که بودی، که موندی، که هستی. خیلی خوشحالم....
ملیکا:
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 12:49 توسط:ملیکا
من می خواستم اول بشم
پنجشنبه 23 شهریور1385 ساعت: 17:14 توسط:گلك
خوش اومدین بچه ها.
ملیکا جان غصه نخور گلم از اینکه اول نشدی. باشه دفعه بعد.
جمعه 23 شهریور 1386 توسط :گلک
فکر کن! چه روزایی داشتیم! حالا خیلی وقته که دیگه نمیای و نمی نویسی.
وقتایی هم که میای با یه اسم دیگه و توی پستای اول کامنت میذاری!
نمی دونم و می دونم چرا!
دلم می خواست باشی . یادته گفته بودی:
جمعه 24 شهریور1385 ساعت: 12:57 توسط:ملیکا
بعد هم اره گلکی اینجا رو بسپار به من و عاطفه خودمون اینجا که هیچی اگه جالیزت رو خراب نکنیم خیلیه چون قراره اینجا رو بترکونیم دیگه
کجایی پس؟
...

سایه ها حرکت می کنند.
می دوم.
به دنبالم می آیند.
می دوم.
شکارم می کنند!
همه جا تاریک می شود.
چند بار پلک می زنم.
فقط سیاهی!
فریاد می کشم
....
از آن به بعد همیشه با چراغ روشن می خوابم!
==========
*از شعر "پارک آزادی شیراز" . یداله شهرجو.
1.
کاغذ تقویم را با دلخوری عوض می کنم.
اگر دست من بود،
می خواستم همیشه،
گذشته حضورت باشد!
2.
بی قراری تقویم؛
نمی دانم به خاطر بیتابی هواست
یا حوایی که منتظر است!
کجا مانده ای آدم؟!
3.
با حوله خشکش کردم!
چیز بهتری پیدا نکردم خب!
همه کلماتش پخش شدند.
قرارها و روزهای مهم هم.
خوب شد دیروز تولدت بود.
اگر فردا بود که....!
کم تقسیم شده ام!
آن قدر که فقط یک چشم دارم!
فقط دو دست!
تنها یک مغز،
یک قلب!
سهم زنده بودنم زیاد می آید
در برابر این همه قصور!
می گویی دوستم داری.
سر تکان می دهم
که یعنی... تشکر!
می گویی بدون من نمی توانی.
سر تکان می دهم
که یعنی... می دانم!
می گویی: چیزی بگو.
سر تکان می دهم
که یعنی...حرفی نیست!
می گویی: می روم.
سر تکان می دهم
که یعنی...خداحافظ!
می روی.
سر تکان می دهم
که یعنی...
می میرم!
یادم نیست چند ساله بودم؛
آن زمان ها انگار گل ها سرخ بودند!
یادم می آید حتی آب نهرها روان بود!
مطمئن نیستم،
ولی شاید درختان هم برگ داشتند!
یادم نیست چند ساله بودم؛
ولی انگار بیرون از قاب پنجره هم
چیزهایی زنده بودند!
تند و تلخ،
بودم و بودی.
ابری و مه آلود،
بودم و بودی.
شن آلود و آرام،
بودم و بودی.
خاک گرفته ترین خاطراتمان هم زیباست!
کاش نتوانم میله های قفس را بشکنم!
هم سایه،
هم آفتاب،
هم سایه آفتاب؛
همه
همسایه آفتاب گون این رهایی نا خواسته اند!
خیره نگاهت می کنم.
شوقم لبخندی می شود و بر لبم می نشیند.
صورتت را آرام می بوسم و
... آلبوم را می بندم!


