تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

کوچ دوم:

 

گلدانم را نصف کرده ام.

در نیمه آبی اش درخت کاشتم

و در نیمه نارنجی اش دریا.

به گلدان که نگاه می کنم

تک درختی می بینم

در افق سرخ آب!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:41; توسط  گلک  | 


 

اشاره سوم:

 

مدادم را می تراشم.

با چاقو!

تکه های چوب را روی کاغذ می ریزم

و طرحی می سازم با آن ها

و نا خود آگاه دفترم را می بندم!

چیزی نوشتم؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:31; توسط  گلک  | 


 

اشاره دوم:

 

از دستم می افتد.

شن ها روانند!

تا پایین تپه به دنبالش می دوم.

نمی توانم برش دارم.

زیر تپه ای شنی مدفون شد!

ساعت ها وقت می گذارم تا پیدایش کنم!

پر از شن شده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 22:30; توسط  گلک  | 


 

مکث اول:

 شبی تا صبح

تنها می مانم

و بیدار

و بلند بلند هذیان می گویم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:4; توسط  گلک  | 


 

کوچ اول:

 

میوه ها را با هم در یک سبد شسته ام.

رنگ داده اند به هم.

خیارهای سرخ و گیلاس های سبز را

آویخته ام

تا خشک شوند.

سیب نارنجی را گاز می زنم

و می اندیشم:

تصاویر درخت

به هر حال میوه اند.

هر چند ناهمگون!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 21:31; توسط  گلک  | 


 

اشاره ی اول:

 

بلندای درخت التماس می کند

تواضع علف را!

نگاهم بالا می رود

و بر شاخه ای می نشیند.

برایش دست تکان می دهم.

رویش را برمی گرداند

و می گوید:

از اینجا چه قدر کوچکی!

 

.........

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:36; توسط  گلک  |