حرف زدن یادم رفته انگار....هیاهو از خاطرم رفته انگار...انگار ساکت شدم و آروم...یه حس مبهم و غریب دارم انگار...یه چیزی شبیه .... انگار!!!!
انگار خوابم و خواب میبینم...
انگار بیدارم و رویا می بینم...
انگار شب است اما من روز میبینم...
انگار من نیستم این تن و همه را تو میبینم...
سلام!
نمیدونم فرصت میشه اسم تک تک شماها رو ردیف کنم یا نه؟
نمیدونم مجال هست که از خوبی و مهربونی همه تون بگم یا نه؟
نمیدونم رفتنم را بازگشتی هست یا نه؟
نمیدونم حلالم میکنید یا نه؟
اما خوب می دانم که دوستتون دارم ....که دلهای تک تک تون را با خودم همراه خواهم برد...
می دونم
مترسک
رو دعا خواهم کرد
...
میدونم اسم خواهم برد...
فرشته را
... مهدی را
... فاطیمارا
... نابینا را
... احمد را
... سپید را
... میلاد را
... فاطمه سارا را
... الهه را
...
مروارید را
...عطیه را
...بینا را
...لیلی را
...آنت را
... ستاره ی سهیل را
...ندا را
...هدی را
...ندی را
....سپید ه رنجی را
...ملیکارا
...سارای بودای طلایی را
...مریم اذریان را
...مریم باغ سیب را
...مریم گل همیشه عاشق را
...دانیال را
...
گلک را....![]()
![]()
![]()
و خیلی های دیگه را که همین جا شناختمشان...همین جا دوستشان داشتم و همیشه درخاطرم خواهند ماند....
نمیدانم مدینه چند قدم است و دراین چند قدم چقدر از جغرافیای جهان را ریخته اند به یکبار ...اما به حرمت تموم شب و روزهای عاشقانه ی مدینه ازخدایمان می خواهم که به تمامی آرزوهای قشنگتان برسید ونیز از شما می خواهم که بدی های مرا به بزرگی روح خودتان ببخشید که بزرگان توانایی بخشش دارند به سبب بزرگی روحشان...
دوستون دارم![]()
![]()
....
قربون همه تون
...![]()
![]()
![]()
تو شب و روزهای سپید مکه بیادتونم..شک نکنید...
التماس دعا....
یا علی![]()
خدانگهدار![]()
![]()
امضا:
سنگ صبور روزهای دور این حوالی
غریبه آشنای همیشگی جالیز
عاطفه
۳۱ فروردین ماه ۱۳۸۷
![]()
به شتاب دستگیره ای برمی دارم
و از شعله دورش می کنم.
دیر رسیدم!
کاملا سوخته است!
نگاه می کنم.
همه خانه را دود گرفته !
پنجره را باز می کنم
و بی تفاوتی ام را بیرون می کنم!
بی قید قدم برمی دارد.
محو وعده های تاریخ گذشته.
کیفش را در هوا تکان می دهد
به قصد مغز اوهام
و به تلافی مغز متلاشی شده دلش!
وقتی در چاله می افتد هم،
هنوز کیفش را در هوا می چرخاند!
۱.چه آتشی روشن کرده بودی زیر این کلمات؟
زبانه شعله اش به چشمهایم هم رسیده است!
خداییت کجا رفته؟!
سینه ام می سوزد.
تمامش نمی کنی؟!
۲.آتش می زنی بزن!
خاکستر کن اصلا!
می دانی...
اگر شعله ات را برنداری
شعله ام خاموش می شود
و....
تازه اول گداختن است!
۳.چرا نفسم تند می شود
و چرا در را که باز می کنم
صورت به صورت کسی می شوم
که نمی شناسم اما می دانم نباید!
و چرا وقتی برمیگردم
دستم خشک می شود روی دستگیره
و نگاهم روی ورقه ای موازی و شاید مماس با چشمم که:
ورود افراد متفرقه اکیدا ممنوع؟!
و چرا
دستم را سوزاندی؟!
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پس نوشت ؛
برای مهرنوشی که باور نکرد، امروز، چه قدر دوستش دارم!
:
عزیزکم ؛
ببخش اگه گاهی تلخم!
به دو تا چیز به شدت اعتقاد دارم
اولی رو که نگفتم اینه:
آدم هایی که دلشون جرات می کنه "واقعا" عاشق باشه
باید دو برابر بقیه از زندگی سهم می بردن!
و دومی رو که گفتم:
هر جا باشی همین خدا رو با خودت می بری
و خدایی که فقط مال خودته و اسمت روش نوشته شده
اولین چیزیه که بسته بندیش می کنی و میذاری توی چمدونت!
امیدوارم خوشبخت تر از این که هستی باشی
و خوشبختی رو به سبکی که خودت دوست داری تجربه کنی.
صفحات دفترم چروک می شوند.
تحمل این حجم کلمه را ندارند.
به ناچار ساکت می شوم!
عید شما مبارک.
بهارتون پر از شکوفه.


