هنوز...
نمی دانم تا کی!
راست میگفتی و خودم هم گفته بودم هزار بار
که کوچکم برای این دوست داشتن
و هر بار نفی کردی باورم را
و عجیب اینکه هزار بار هم خودت گفته بودی
که از بد حادثه بود سر راه هم قرار گرفتن مان
و این بار من به قاطعیت می گفتم نه!
نمی دانم چه اتفاقی بود در کمی بعد از سه نیمه شب
که این بار خودت لب باز کردی
و شمردی باورهایمان را و خودت خودمان را ثابت کردی به ما!
و نمی دانم چه بود در آوای کلمه هایت که عجیب باورم شد....
راست بود!
ما به درد هم که نمی خوردیم هیچ
به بی دردی همدیگر هم نخوردیم انگار!
نه اینکه فکر کنی ذره ای پشیمانم از حادثه بودنت...
ولی علیرغم خواستم باورت کردم
"تو" ی کمی بعد از سه نیمه شب را....
و ...
اینکه....
هم درد نبودیم ،
هم سنخ هم شاید، به گفته تو؛
هم دل ولی...
بودیم.
و
هر جا که بودی،
یادت باشد که دوستت دارم
هرچه هم
که
نا...
هم...
سنخ....
#################
دنبال من و مخاطب نگرد!
از کجا معلوم که تو خود، من نباشی؟!

۱. امروز هرکی هر چه قدر دلش خواست گریه کرد!
بچه های مدرسه، دوستام...
هر کدوم به یه بهانه ای...
من ولی فقط مث احمقا اشکامو خوردم
و سعی کردم آرومشون کنم!
۲. حالم از ونک دم غروب به هم میخوره!
۳. درست وقتی داشتم سعی می کردم آرومتر باشم؛
به شب نزدیکی که دارم توش راه میرم فکر کنم،
و داشتم سعی می کردم کندتر قدم بردارم،
یه گربه از روی درخت پرید جلوی پام!
حتی حوصله ترسیدن هم نداشتم!
۱. می خوام تغییر کاربری بگیرم واسه جالیز!
از دست نوشته به خود نویس!
اینم اولین خودنویسمه!
۲. (این کپی- پیسته از کامنت دونی پست موج کال. چون لازمه باشه!)
نبودم یه چند روزی. خیلی غیر منتظره پیش اومد رفتم مشهد.
با بچه های مدرسه م.
برخلاف همیشه که با دوستای خودم بودم و با هم سن های خودم،
و فقط شهد بود توی سفر،اینبار که به عنوان یه بزرگتر با شاگردام بودم،
چنان شهد توام با شهودی گرفتم از خلوص نگاه بچه ها،
که فکر می کنم تا ابد این سفر، و لحظه هاش رهام نمیکنه!
کی میگه طواف حرم، به اشاره چشم نمیشه.
کعبه رو توی حجاز خیلی از چشم ها میشه دید و قامت بست روبروی اضلاعش.
۳. یه نمایشگاه کتاب دلچسب رفتم با یه رفیق همراه.
شهدش این بود که با دکتر پویان – موسس خانه زیست شناسی-
هم کلام شدم چند دقیقه ای رو،
و شهودش چند تا تک جمله ای که گفتم و نگفتم با سید مهدی شجاعی،
و جوابی که گرفتم و نگرفتم توی اطمینان نگاهش!
۴. این یکی شهودش لذت لحظه های عاشقی رو لمس کردن بود
و شهدش وصف این لحظه ها از زبون یه تازه از حرم برگشته...
۵. یه سفر یه روزه داغون هم رفتم با بچه های مدرسه م!
بیچاره مون کردن از شدت لوسی!
مرفه بی درد که میگن همین بود واقعا!
۶. از این به بعد نوع نوشته های اینجا فرق می کنه،
جنسش اما شاید نه!
کلا چه جوریاس؟!
مدادم لال شده است!
واژه ها بغض کرده اند!
هرچه تلاش می کنم
رفتنت را نمی سرایند!
آغشته شده است به خواب های پرتقالی.
هر روز صبح که بیدار می شود
چشم هایش نارنجی است
و دست هایش بوی بهارنارنج می دهد.
انگار در فاصله دست و چشمش
پرتقال های خوابش رسیده اند!
.
.
.
راستی وقتی چشم کسی نارنجی است،
نگاهش از ترشی پرتقال نمی سوزد!؟

