بدبین، خسته، بی باور.
گاه خیال می کنم
پشت خواب هر پروانه ای
عنکبوت پاپوش دوز دروغگویی پنهان است
که در تبانی خود با تاریکی
تنها به غارت پاییزی ترین پیله ها می اندیشد.
بی دلیل نیست که هرگز
به زمهریر هیچ زمستانی اعتماد نکرده ام.
آیا به هیزم های خیس این چاله بی چراغ
دقت کرده اید؟
دسته آشناترین تبرهای این حادثه
همه از جنس جنگل خواب آلودی است
که خود نیز
روئیده رویابین آفتاب و آسمانش بوده ایم.
دروغ نمی گویم
باد را بنگرید
باد هم از وزیدن این همه واژه
به آخرین جمله غم انگیز جهان رسیده است
را...
را...
راحتم بگذارید.
من هم بد بین ام
من هم خسته ام
من هم بی باور.
سید علی صالحی
00000000000000000000000000000000000
پس نوشت:
دیروز می خواستم بنویسم
" انگار داریم بهتر می شیم"
امروز
"انگار"
.....
.
می خوام داد بزنم.
می شه؟!

خیلی وقت بود خواب ندیده بودم!
شاید خیلی وقت بود نخوابیده بودم اصلا!
دیشب خوابیدم.
خواب تو رو دیدم.
خودمم از خودم تعجب کردم!
مدت ها بود اصلا به تو فکر نکرده بودم!
صبح که پا شدم می خواستم به تو اس ام اس بزنم.
نشد...
سرم شلوغ بود.گرفتار بودم!
تو هیچ وقت خواب منو نمی بینی که ازم یه خبر بگیری؟!
""""""""""""""""""""""""""""
اگه
" استخوان های خوک و دست های جذامی"
مصطفی مستور رو خوندین
یا اهل خوندن نقد هستین
یه سر به اینجا بزنین لطفا!
از این همه التــــهاب کـــم کن،باران
یـک چــادرخیس بر سرم کن، باران
از داغی لبهــاش تنم سوخــــته اسـت
لطفا بغــــــلم کن...بغـــلم کن، باران
یه بارون ریز زد این بعداز ظهری،حوالی ما....جاتون خیلی خالی،مدینه هم از این بارون ها زیاد زد اوایل اردیبهشت....راستش از وقتی برگشتم دلم همون حوالی مسجدالنبی دقیقا روبروی بقیع جامونده....همونجایی که اول بار به یاد همپرسه ی خوب تموم شبای پرخاطره ی زندگیم - یعنی مــــروارید – زیارت جامعه کبیره خوندم...وقتی گنبد سبز مسجد النبی رو می دیدم بی اختیار می گفتم خدایا فرشـــــته...وقتی وارد مسجد میشدم میگفتم یا رسول الله داداش مهــــدی سلامتون رو خیلی رسوند....و وقتی می رفتم روضه ،به نیت یه حال خوب واسه فاطمه ســـارا یه نماز دورکعتی می خوندم..بعد نماز یادم بود که فاطـــیما امسال کنکور داره و دلش رتبه ی یک میخوات...بیرون مسجد روی اون سنگ های داغ نمازم ماله لیــــلی بود و الــهه...اگه زل میزدم به پنجره های بقیع و اینهمه مظلومیت رو تاب می آوردم واسه خاطر این بود که داشتم به نیابت نـــدا به خانوم حضرت زهرا سلام می دادم...وقتی چشمام به اون چهارتا قبر می افتاد و دلم میشکست بی واسطه واسه میلاد و احمد و سپید و انت دعا میکردم...وقتی قران میخوندم یادم بود به نابینا و عطیه و ملیکا و سپیده رنجی و مریم گل همیشه عاشق و مریم اذریان و مریم باغ سیب و ع.ک .بینا و خیلی های دیگه....هرچی ذکر میگفتم یاد هدی و ندی بودم...ندائی که فرشته سفارشش رو کرده بود و هدائی که خواهر ندی بود ....
جایی نبود که یه حال خوب داشته باشم و یاد گـــلگ نباشم...یادم نرفته بود که توی روزهای آشفته و پر اضطراب من،اونی که شب ها بسم الله الرحمن الرحیم که می گفت و دلم آروم می شد همین دختر بود با اون نگاه معصومش به من...هرچی آیه الکرسی خوندم ماله خودت ،هدی...
اگه مدینه شیفتی و تیکه تیکه یادتون بودم...مکه همه جاش ،همه تون با هم توی خاطرم بودید...شما و جالیز و مترسک...
آخه توی مدینه آدم خیلی دلتنگه...خیلی حالش غریبه...اما مکه فقط امنیته و عشق پاک....آرامش محضه...
![]()
تموم آرامش شب های خوشگل مسجدالحرام من تقدیم زلالی نگاهتون....
دوستون دارم...دوستون داریم...
قربون همه تون....سنگ صبور![]()
گاهی دلم می خواهد با لباس و هرچه که دارم
بپرم وسط استخری عمیق
و آنقدر زیر آب بمانم که
رسوب کنم در عمق زمان
و نه اینکه که هرگز
اما تا حد ممکن دیر بالا بیایم
و حتی وقتی به سطح رسیدم هم
هنوز کمی از من که نه
بیشتر من رسوب کرده باشد
و گاهی قاشقی چوبی بردارم
و بنشینم لب استخر
و برای یافتن چیزی از اجزایم
آبش را هم بزنم!
( آهای رسوب های من در امروز!
همه قاشق های چوبی را شکستم
و بعد وسط آب پریدم! )


