تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 

مترسك چند روز پیش زیباترین گرافیتی عمرش را دید! کودکی سیاه،نشسته و زانوهای خود را به بغل گرفته،با نگاهی رو به بالا؛ آن هم درست در پایین ترین نقطه دیوار برجی بیست و چند طبقه!

 

8888888888888

 

مترسک سعی می کند زیر نور خورشید، یا فرق نمی کند،ماه؛ کلاهش را روی صورتش بکشد و با ندیده گرفتن سیب زمینی؛ چشمهایش را به زور بخواباند!

 

8888888888888

 

به قول سید علی صالحی:

 

مدت مدیدی است خداوند

در فرستادن کسی شبیه موسی،

اصلا شتاب نمی کند!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:37; توسط  گلک  | 


 

مترسک امروز خوب است استثنا!

در طول هفته هر بار که مترسک مجله را باز کرد،

اول این شعر لطیف را خواند و هر بار بیشتر ذوق کرد!

 

توفان تبار بود

کوه وقار بود

پای زلالی اش

خورشید تار بود

در طرف این چمن

صوت هزار بود

بی بی اگر که یاس

مولا بهار بود

از عشق گفته اند

مولا دچار بود

عشق احترام داشت

تا ذوالفقار بود

او نور نور بود

دنیا غبار بود

دنیا کویر مرگ

مولا بهار بود.

 

 شاید دل مترسک برای بهار تنگ بود این مدت مدید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:36; توسط  گلک  | 


 

مترسک خیلی حرف ها داشت که بزند. می خواست بگوید قرعه آخر این هفته نه به دریا افتاده بود نه جنگل و نه کویر! و مترسک رفته بود به روستا مانندی در دامنه یک کوه. می خواست بگوید فقط " عادت می کنیم" خواند و هیچ کاری دیگری نکرد و دست آخر عادت نکرده برگشت! می خواست از وقتی بگوید که نشسته بود جایی نزدیکی قله و به هرچه که دلش می خواست و نمی خواست فکر می کرد. و می خواست چند تا از نتایجش را رو کند! می خواست بگوید امروز سیب زمینی چه قدر گرفته بود و چه قدر تنگ شده بود. و بگوید که دوست داشت طبق عادت روزهای دلتنگی به یکی از دوستانش تک بدهد و تک بگیرد و به دیگری پیامک بدهد و یک پیامک معمولی بگیرد و به یک دیگری دیگر پیامک بدهد و پیچانده شود! اما مخابرات حال خوشی نداشت و خطش راه نمی داد!

و خلاصه این که همه این خواستن ها بی رنگ شد بعد از شنیدن یک جمله: من رفاقت بلد نیستم.ببخشید.

 

همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:17; توسط  گلک  | 


روح نداشته مترسک وضعیت چندان مناسبی ندارد و اکثرا در غلیان است! سیب زمینی هم همین طور البته! یا خام خام است و طعم گسش گنجشک های مسافر را می آزارد و یا آنقدر پخته که بفهمی نفهمی مزه سوختگی را تداعی می کند!

مترسک سعی می کند کاری بکند. چند روز رفت سفر. در واقع بد رفت و بدتر برگشت! امروز فکر می کرد کمی بهتر است که همین چند ساعت پیش فهمید نیست و دوباره بوی سوختگی آمد!

مترسک فکر می کند نکند مجرم است؟ و برای هرچیزی توضیح می دهد بی سوال. گاهی هم فکر می کند توهم زده است و عطر بال مرغ های دریایی مهاجر (دور از جان جاناتان!) مستش کرده و نمی فهمد چه می کند! خلاصه این که به هر دری می زند برای نشان دادن واقعیت خودش و کلاهش و سیب زمینی؛ و از قضا همه درهایی که امتحان کرده است قفل های بزرگی دارند و اتفاقا کلید قفلشان در دست دیو سپید هزار سال خفته است!

و مترسک کم کم دارد فکر می کند واقعیت همین هفت خوان رستم است و راپونزل کشکی است که خارجی ها با آش  صرف می کند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:35; توسط  گلک  | 


 

مترسک اگر مطمئن بود که ققنوسی وجود دارد و واقعی است و وقتی آتش بگیرد دوباره از خاکستر سبز می شود، اول شناسنامه ی آدمیزاد می گرفت و اسمش را می گذاشت ققنوس، و بعد خودش را در قاب همین پنجره آتش میزد!

در همه این سال های زندگی شهری، مترسک خیلی از آداب و رسوم مردم شهر را یاد گرفته است، از جمله عاشق شدن! حتی این رسم آن قدر در سینه مترسک درونی شده است که گاهی سیب زمینی وسط سینه اش تند تند می تپد!

تنها چیزی که مترسک را سوق می دهد به سمت شاهنامه و اداره ثبت احوال، این است که دست های مترسک همیشه عمود است به تن کاهی اش!

مترسک عاشق می شود، لبخند می زند، شعر می گوید گاهی... اما هیچ وقت نمی تواند کسی را که دوست دارد در آغوش بگیرد! احتمالا برای همین است که طرف باور نمی کند یا مدام یادش می رود که مترسک دوستش دارد و چه بسا عاشقش شده است! طرف گیر می دهد و بهانه می گیرد و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت فکر نمی کند، دست های مترسک کلا مفصل ندارد!

 

 

پس نوشت:

 

به قول مترسک فیلسوف:

تسخیر تمام مزرعه های دنیا، از تسخیر قلب کوچک بهار نارنج آسانتر است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:13; توسط  گلک  | 


 

دیروز روز مادر مترسک بود! یعنی روز همه مادرها بود. اما برای مترسک، بیشتر روز مادر مترسک بود طبعا!

 

امروز مترسک امتحان داشت. درس هم خوانده بود مثلا! سوال ها را که دید با خودش فکر کرد چه قدر راحت است! و دلش بی دلیل گرفت! آنقدر که جواب ها را - اکثرا-  یادش رفت!

در راه که می آمد فکر می کرد به این که چه شد؟! و آروز می کرد که سر راهش یک نمایشگاه کتاب یا سی دی سبز شود که نشد!

فکر کرد شاید به خاطر این که دیشب قل نا هم سن و نا هم شکلش به زور همه را شام برده بود رستوران و مترسک دلش شور امتحانش را میزد بی حوصله است! یا مثلا این که مجبور شد فیلم جذاب حامدهای خوب، مارال های خاکستری و سانازهای خیلی سیاه و بد را نصفه نیمه ببیند! یا این که مجله این هفته را هنوز ورق نزده است. یا این که می خواست به رئیس سابق و چند دوست قدیمی اش پیامک تبریک بفرستد و از ترس برداشت های نافرم نفرستاد! یا حال بد کش دار هم پرسه اش...

اگر منتظری ببینی آخرش چه شد، نتیجه ای نمی گیری! خود مترسک هم نفهمید آخر سر!

فقط این که در راه یک پروانه خیلی سفید و خیلی کوچک را دید که از بی گلی داشت دور و بر شمشادها پرسه میزد!

و بدون دلیل – دوباره- نسبتا رو به بهبود شد!

مترسک هنوز دو تا امتحان و به عبارتی چهار واحد برای خواندن و پاس کردن دارد. اما یواشکی رفته سراغ کتاب هایی که از دست خودش قایم کرده بود، و یکی را یواشکی....!

 

و خاصیت مترسک بودن این است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:22; توسط  گلک  | 


 

تازگی به شهر نیامده ام.

اما دل گیر بودم همیشه. چیزی گم کرده انگار!

روزی یا شبی، در عبور از خیابان های شلوغ،

مترسکی تند و تیز از کنارم گذشت،

 و روحش پاشیده شد به جسم کویری من!

و من به آینه که خیره شدم، مترسکی دیدم انگار!

مشتی کاه، یک سیب زمینی و یک کلاه حصیری!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:43; توسط  گلک  | 


 

 دست و پا زدن بسه دیگه.

فایده نداره انگار!

سيــــــــــــــــــــــــــــــب!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:19; توسط  گلک  |