تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

 مترسک چمدانش را بسته! چند روزی می رود دور این کره بی سر و ته بگردد؛ ببیند روی آن، جا برای زنده ماندن بیشتر است یا مردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:17; توسط  گلک  | 


  1. آهای آدم!
مترسک تمام و تمام مترسک یعنی انتظار! انتظار آفتاب، ابر، باران، مه، گنجشک، کلاغ، تبر، توفان....

2. تو چه می دانی ....
در تمام نفس ها بوی کاه خیس به مشام  رسیدن یعنی چه!

3. دنیای واگیرداری شده است! از هر که می پرسی شما؟
می شنوی: یه عاشق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 17:39; توسط  گلک  | 


 

مترسک دلش می خواهد تمام امروز را در خیابان ها راه برود و اشتیاق آدم ها را متر کند. همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:16; توسط  گلک  | 


 

مترسک چند روزی است که می آید و می رود، و هیچ چیز هیچ جا نمی نویسد! نه برای دوستانش کامنت می گذارد و نه در وبلاگ خودش؛ پست و پاسخ کامنت می نویسد! به دوستانی که می نویسند و نمی نویسند سر میزند، به کسانی که روحشان هم خبر ندارد مترسکی خواننده نوشته هایشان است هم! بیش از همه سراغ دوشیزه مترسک می رود. پانزده ساله ای که مهمترین اتفاق زندگی اش؛ همین پانزده ساله بودنش است. و مترسک خوب می داند، مترسکی که قدر پانزده سالگی اش را می داند، می تواند هزار دشت را با یک دست(هرچند بی مفصل) بچرخاند!

در همین روزهایی که خلاصه اش تشریح شد؛ دختر شش ساله ای به مترسک گفت که می خواهد رازی را به او بگوید. فقط فقط به مترسک. و گفت که پویا (ترانه مادری) را خیلی دوست دارد و  می خواسته با او ازدواج کند! اما چون خیلی بزرگ است، بهتر است با پسرخاله خودش ازدواج کند که درسش خیلی خوب نیست!

مترسک در چنین روزهایی می آید و می رود و هیچ چیز هیچ جا نمی نویسد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:27; توسط  گلک  | 


 

مترسک عاشق قدم هایی است که با دست های خونی، ولی کلاهی پر از تمشک؛ بر می دارد!

کمی مه و باران هم ضمیمه اش باشد، عالی است؛لطفا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:22; توسط  گلک  | 


 

وقتی می شود قاصدکی بی خبر از پنجره وارد شود، بهتر است مترسک ها دور می و ساغر را ،برای مست شدن، خط بکشند!

 

به عبارت دیگر: خیسی گنجشک ها همیشه به خاطر رگبار شب پیش نیست. گنجشک های خیس؛ معمولا عاشق اند!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:35; توسط  گلک  | 


 

مترسک امروز مهمان آدم هایی با رنگ های تند و متفاوت بود! آدم هایی که شاید مترسک بودن، جک سالشان باشد! دنیای بیرون از جالیز گاهی برای مترسک خیلی غیر قابل فهم می شود! هرچند دیگر مثل روزهایی کمی قبل از اکنون، داغ نمی کند و آتش نمی گیرد و به هم نمی ریزد؛ اما هنوز هم مثل همان روزهای کمی قبل نمی فهمد که چگونه تقابل، نرم نرم و بی صدا جای تفاهم های توجیه شده را می گیرد! مترسک شاید کلاه حصیری بر سر داشته باشد اما خوب می داند که سایه کلاه، زاویه دیدش را تنگ نکرده است. از پشت چشم های کاهی و کلاه حصیری هم می شود ورای پرچین های جالیز را دید زد و به آن فکر کرد....

با همه این ها باز هم مترسک نمی فهمد چرا آدم ها، در شب های آرام ساحل هم؛ عینک آفتابی می زنند!

 

##########################

 

پس نوشت:

مترسک به شدت در این یادداشت گونه خود سانسوری داشته است! راستش چندی پیش از مخابرات گله کرد؛ خطش کلا و بی دلیل قطع شد! ترسید زبان نداشته اش لال، فردا بیاید و ببیند جالیزش شخم زده شده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:40; توسط  گلک  | 


 

مترسك می خواهد چیزی بنویسد اما دقیقا نمی داند چه چیزی!

بیشتر از این خواستن و نتوانستن، ناشدنی دیگری آزارش میدهد:

کاش می شد مترسک بخوابد و یک سال بعد بیدار شود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:40; توسط  گلک  |