تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

کمی مترسک برگشته است و تکه های خیلی خیلی کوچکی از سیب زمینی! با این که هوای این روزهای تهران خیلی آلوده نیست، سیب زمینی مدام سرفه می کند. از تو چه پنهان؛ مترسک هم تب کرده است....

////////////////////////////

 گلک نوشت:

ممنون از همه آدم هایی که با یا بی فاصله، همیشه همراه مترسکند.به یاد تک تک شما بودم در مکان و زمانی که عزیزترین است و دعا در آن مستجاب...

و تولد سپید عزیزم هم مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:29; توسط  گلک  | 


شاید دیگر سیب زمینی لازم نداشته باشم!

سیب زمینی ام را میگذارم پای جوی آبی که منتهی میشود به مترسک.

دیروز از کلاغها عکس گرفتم...

امروز چاپشان کرده ام!!!

خوشگل ترینشان همانی است که چسبانده ام به آینه ام و نشسته است روی شانه ی مترسک...

تازه امروز فهمیدم که عاشق کلاغم

 

تذکر:هنوز گلک نیومده و معلومه که اینها نوشته های ناشیانه ی منه دیگه..نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 22:11; توسط  گلک  | 


مترسک عزیزم؛

گاه تموم بودنم دلتنگی می شود و بغض...

اشک که  ناخوانده به سراغم می آید،دلم عاشقانه هایش را برای تو می خواند...

یواشکی به سراغت می آیم....ناخودآگاه!

دلم سیب زمینی خام نمی خواهد....سیب زمینی سوخته هم!!

اما مرا گاهی به خودت،دعوت کن....

منتظرم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 17:11; توسط  گلک  | 


تولدت مباررررررررررک جالیز.....تولدت مباررررررررک مترسک

اینم کیک تولدت

http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=jaliz.jpg

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 21:41; توسط  گلک  | 


شنبه تولد جالیز و مترسک است! تولد دوسالگی! آدم های دوساله آن قدر بزرگ شده اند که بتوانند در جشن تولدشان شمع ها را فوت کنند و حتی شعر بخوانند! مترسک های دوساله، دارند فکر می کنند که چه توانایی هایی در این دو سال کسب کرده اند! البته این توانایی ها، هر چه هم که باشد، خیلی به کار مترسک نمی آید! چون در روز تولدش، دسترسی به جالیز ندارد و درواقع غیابی دوساله می شود! راستش قرار است مترسک این بار بی چمدان به سفر برود چون این سفر، بیشتر سفر سیب زمینی است تا مترسک! برای همین است که سیب زمینی خوشحال است، اما مترسک حس می کند طعم کاه ها گس شده! نمی داند چرا! فقط گاهی ناخواسته این شعر در کلاه حصیری پژواکیده می شود!

 

پیراهنی زلال دارد

و

حسی بالغ

با پای بسته راه می رود

صدایش وسوسه ام می کند

انگار

دریا همین نزدیکی ها ست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:0; توسط  گلک  | 


قل ِ نا هم سن و نا هم سان مترسک این روزها خیلی درگیر و کمی خوشحال است! کتاب های مدرسه اش را دورش پخش می کند و همه آن ها را تک تک کارشناسی می کند! و از طرف دیگر، مشغول انتقال انبار چند نوشت افزار فروشی به داخل جامدادی و کیفش است!

مترسک هم در حالی که دستش را زیر چانه گذاشته؛ در ظاهر به پرحرفی های او گوش می دهد و در واقع در ذهنش حساب و کتاب می کند که بفهمد چه قدر مانده تا برچسب محصل از پیشانی نداشته اش برداشته شود! و در خلال همه این ها، سعی می کند بفهمد باید خوشحال باشد یا ناراحت!

=============================

گلک نوشت:

باور کنید من از محسن افشانی تمجید نکردم! گفتم بزرگ شود آدم حسابی می شود! به شرطی که خیلی بزرگ نشود، مثل گذشتگان!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 17:30; توسط  گلک  | 


ـ دیروز اینجا کمی باران می بارید و کمی بوی پاییز می آمد و مترسک کمی خیس شده بود. بسیار حیف شد که تا مترسک آمد الهام بگیرد و ایده، و شاعر شود باران بند آمد! اصولا زمستان بهترین فصل برای شاعر شدن است با این حساب!

ـ بعد از دو سه روزی که یکی لینک داده بود در کامنت ها به یک مسابقه، مترسک بالاخره فرصت کرد و روی لینک کلیک کرد و بسیار بسیار متعجب شد از دیدن اسم جالیزش در میان آمارها!

 ـ دقت کرده ای که مترسک تازگی ها دارد سیب زمینی را به ورطه فراموشی می سپاراند؟!

=============================

گلک نوشت :

اجرای محسن افشانی در ماه محبوب هم خوب از کار درآمده! کاش هیچ وقت به اندازه کسانی که جانشین شان شده؛ بزرگ نشود!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:20; توسط  گلک  | 


 مترسک بوی یاس می شنود این روزها! انگار که خدا مهمان زمینی ها باشد! آدم ها البته، اعتقاد دارند که آن ها مهمان خدا هستند، ولی مترسک این طور فکر نمی کند! خیلی ها را می شناسد که خدا هیچ جایی در روزمرگی هایشان ندارد. حتی به مشکل هم که می خورند سراغش نمی روند،  اما همه ماه رمضان را روزه می گیرند. اصلا انگار این حوالی، فرشته هایی مامورند تا خدا را با چیزی شبیه نمک دان روی زمین بپاشند! و آدم ها خواه ناخواه بوی یاس می شنوند و به خدا فرصت می دهند تا کمی نزدیک تر بیاید. برای همین ها ست که مترسک فکر می کند خدا مهمان زمین است و بوی یاس را در سینه اش حبس می کند!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:27; توسط  گلک  | 


 مترسک چمدان به دست، چند روزی را دور جالیز قدم زد! در واقع؛ میدانی که، مترسک از وقتی به دنیا می آید تا آخرش که باد آخرین ذره های کاه را با خودش می برد، مجبور است روی یک ستون چوبی بایستد! مترسک چمدانش را به دست گرفت و با نگاهش تا جایی که می توانست گشت زد زیر آسمان! کسی از او پرسید کی برمی گردد و مترسک راستش را گفت: وقتی مترم کم بیاورد! راستش را بخواهی دور دنیا خیلی بزرگتر از متر مترسک است! ولی مترسک فهمید که جا برای مردن و زنده ماندن، تقریبا به یك اندازه است، بسته به این که در کدام طرف زمین ایستاده باشی!

با همه این ها؛ خوش گذشت!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 18:45; توسط  گلک  |