دلیل خاصی ندارد! و مترسک کاملا بی دلیل، به گنجشک ها اجازه ورود نمی دهد! در واقع این جزو وظایفی ست که از بدو طراحی؛ برای مترسک تعریف شده است! گیرم مترسکی مدتی هم این قانون را کنار بگذارد و با همه پرنده ها، از جمله گنجشک و کلاغ و سنجاقک و پروانه، مهربان باشد. بالاخره این مدت هم تمام می شود و باز مترسک، با داس و بیل، در فاصله بین پرچین ها دنبال پرنده ها می دود! البته امروزه که علم پیشرفت کرده است، معمولا به جای مترسک از مواد بیولوژیک برای دفع آفات و مزاحمین مزرعه استفاده می شود و اصولا برای همین است که مترسک به شهر مهاجرت کرده و باقی قضایا! واقعا وقتی در مزرعه نمی شود مترسک بود، از شهر چه انتظاری می شود داشت؟! مترسک احتمالا دچار "حیرانی عارفانه " شده است؛ به قول سیمین دانشور! و می دانی که؛ حیرانی عارفانه اسم حالتی و یا می شود گفت بیماری ای ست که کوچک ترین ربطی به حیرانی و یا عرفان ندارد! و مترسک خوب است، سلام هم می رساند به تفصیل!
شهرنشین بودن مترسک، پارادوکس تقریبا زجرآوری ست؛ که مترسک تا همین چند روز پیش با آن کشتی می گرفت و اکثرا ضربه فنی می شد. گاهی هم جدال، باعث کاشته شدن بادمجانی زیر چشمش بود فقط! دو سه روزی است که اوضاع مترسک کمی تغییر کرده است به واسطه اتفاقاتی نه چندان مهم. دو روز قبل، مترسک در راه بازگشت از یک مهمانی دوستانه؛ حال خودش را پرسید و از شنیدن جواب خودش، کمی تعجب کرد! برخلاف معمول، بعد از جدا شدن از جمع دوستانش، آن حس مبهم و تلخ و بی عطر همراهش نبود! دیروز هم مترسک خودش را به جمعی دعوت کرد که آدم هایش عطر ساحل باران خورده را داشتند . آدم هایی کاملا معمولی که هر کدام برای خودشان و دیگرانِ حاضر در آن جمع "پدیده " بودند. امروز، وقتی مترسک از خواب بیدار شد؛ دیگر شهر، یک زجر پارادوکس مانند نبود! مترسک یاد گرفته است، در شهر چگونه باید اکسیژن شکار کند تا خفه نشود! فهمیده است که آدم ها، پشت عینک های آفتابی، خواب زندگی می بینند! و می داند در شهر، باید بی پایه زندگی کرد!
مترسک امروز کارهای عجیبی کرد! با این که هیچ کلاسی نداشت، بیش از همیشه در دانش گاه ماند. به جلسه دفاعیه مهمی که در دانش گاه برگزار می شد نرفت؛ با این که ماه ها منتظرش بود! از دیدن دسته ای دختر نوجوان در لباس مدرسه به شدت هیجان زده شد. از بهانه های سیب زمینی برای دوستش گفت؛ برخلاف معمول! کتاب نخواند. مجله ای را که خریده بود، فقط ورق زد. با یکی از هم کلاسی هایش، ساعت ها به مسائل بی اهمیت و نه چندان جالب خندید! و آخرین کار عجیبش این است که از سایه روشن های خیابان ولیعصر و میل شدیدش به پیاده راه رفتن در آن نمی نویسد و همین طور از چیزهایی که در همان سایه روشن ها مشغول فکر کردن به آن ها بود و قرار بود موضوع این پستش باشند!
سلام خدا! منتظرت هستم. گل یاس در دستم گرمش می شود، دیر نکن!
ببین؛ من روی این یازده قدم حساب کرده ام.
ـ این جا همان چهار دیواری همیشگی است! این مسیر، مسیر هر روزت است. این کلاس، این هم کلاسی ها، همه شان آشنا هستند. این جالیز، همان جالیزی ست که بوده! تو هم همان مترسک باش! همان مترسک قبلی. یک مشت کاه، یک کلاه حصیری و یک سیب زمینی...
ـ دلم برای صدایت تنگ شده است! چه قدر راحت می شد کنارت گریه کرد...
ـ گـُلی هم مُرد! به همین سادگی، به همین بدمزگی....
امروز روز خوبی برای مترسک نبود! از صبح صبح که تا گوشی اش را روشن کرد پیامکی از دوستی گرفت که... تا همین شب شب که ... . مترسک این روزها شاد نیست. فقط شاد است که این روزهای غریب و غریبه دارند پشت سر هم می گذرند.
===================
به نقل از دوشیزه مترسک:
آدمای زیادی در ذهن روزمره ی ما تردد می کنند. گاهی وقتها ترافیک می شود، ما می شویم پلیس راهنمایی و رانندگی و مستأصل می مانیم. گاهی وقتها هم هیچ کسی نیست. از بین این همه آدم، بعضی وقتها به سرمان می زند که یکی باید مهم باشد، بعد برای خودمان مهمش می کنیم. به همین سادگی.


