تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

مترسک هویجی از جالیز کنده و چسبانده وسط صورتش! دستش را هم گذاشته روی هویج، که یعنی: سکوت!

= = = = = = = = = = = = =

گلک نوشت :

حذف شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:0; توسط  گلک  | 


استاد مترسک، تمام وقت کلاس امروز را روی این نکته تاکید کرد که: "مقام عشق وقتی حاصل می شود که عقل آدمی زایل شود " و البته از آن جا که مترسک ها در اقلیت اند چیزی در موردشان نگفت. با توجه به تپش های مضاعف سیب زمینی، مترسک پیوست می زند که: "مترسک ها، گاهی نزدیک به همیشه عاشقند، بدون این که عقلشان را از دست داده باشند "  احتمالا به خاطر همین تفاوت است که اکثر قریب به اتفاق آدم ها، حالات مترسک ها را درک نمی کنند و آن عده کم هم، به شدت از این واقعیت که مترسکی را می فهمند، وحشت دارند!

------------------------------

پس نوشت ( در توضیح سی و سه) :

آدم جان عزیز! مترسک همان طور که قبلا گفته چشم ندارد و برای دیدن از ابزار استفاده نمی کند، و به گونه ای که خاص مترسک هاست سیالیت زمان و مکان و رویدادها را درک می کند. گیرم که تکه زغالی هم باشد به جای چشم، پلکی نیست که با اراده روی برخی مسائل بسته شود! پس نمی شود ندید یا نادیده گرفت اصولا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:36; توسط  گلک  | 


 شروع شد (یا تمام، فرقی نمی کند!) : مترسک نشسته بود در ایستگاه اتوبوس و حوصله اش سر رفته بود و داشت اطرافش را سیر می کرد! چشمش افتاد به یک شماره موبایل که روی صندلی حک شده بود. دقت که کرد، اسم دخترانه ای هم کنار شماره دید! کمی بیشتر که دقت کرد؛ فهمید اصولا نام این صندلی دفتر تلفن باید باشد! از هر پیش شماره ای که به فکرت برسد، البته بیشتر ایرانسل به خاطر لو نرفتن منطقه؛ و با هر نامی که بخواهی! دموکراسی محض. تازه کنار یکی دو تا از شماره ها موقعیت جغرافیایی تحت پوشش هم بود، یکی نام چند خیابان و دیگری نام چند شهر کوچک و بزرگ نزدیک به هم! اصولا مترسک چشم ندارد که از حدقه بیرون بزند، ولی بعد از این اتفاق، مدام طول قدم هایش را متر می کند تا ببیند چقدر از بدیهیات موجود در شهر، عقب مانده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:16; توسط  گلک  | 


امروز برای مترسک روز قشنگی بود و کلا خیلی خوش گذشت، چون بعد از مدت ها یکی از دوستان بسیار لذت بخشش را دید! از آن آدم هایی که تمام حرف ها و ایدئولوژی ها و حتی سکوت و لبخندشان کاه کاه بدن مترسک را غرق خوشحالی و ذوق می کند! مترسک از هر لحظه این دیدار خیلی ساکت، انرژی خاصی گرفت؛ شبیه انرژی یک تکه شکلات تلخ! از امروز به بعد، باز هم مترسک، کمی امیدوار شد به زندگی شهری!  توی پرانتز: مترسک خیلی بسیار، ممنون است که آمدی :)

+++++++++++++++++++++++++++

گلک نوشت ( برای دلیل خوش به حالی دیشبم!) :

لطفا حسودی و گریه نکن! دلیل خوش به حالی دیشبم خودت بودی! تویی که، هر از گاهی فرصت می کنی حالم را بپرسی و حوصله شنیدن جوابم را هم داری و گاهی دلت برای من تنگ می شود :)

این پایینی، آخرین چیزی ست که نوشته ام، یکشنبه پیش که زیر باران، از کانون برمی گشتم! امیدوارم به دلت بنشیند؛ مال تو!

نم

نم

نم

می کشند

جوراب های ساق بلند پاییز

تا کمرکش بی برگ.

شاخه ها

چک

چک

مرگ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 17:27; توسط  گلک  | 


یکی دو روزی مترسک فرصت قدم زدن های مجازی را نداشت، و مشغول شرکت در جشن عروسی یکی از بستگان آدمیزاد، و کمی نزدیکش بود. در این فاصله تحت تاثیر جو موجود، کمی شبیه آدم ها شده بود! برای همین تمام امروز را به سم پاشی کاه ها و کلاه حصیری پرداخت و نیز قسمت های کپک زده سیب زمینی را دور انداخت! از قضا چند روز پیش، دوستی کم یاب، حالات مترسک را پرسید و دست آخر به این نتیجه رسید که مترسک احتیاج به مراقبت دارد! هرچند مترسک خیلی سعی نکرد برای او تشریح کند که این حالات مربوط به یک مترسک واقعی است، یک مترسک شهر نشین که بین آدم ها زندگی می کند و احتمالا وخامتی که به چشم طرف آمده به خاطر همین موضوع است! اما امروز و در حین سم پاشی، وقتی به یاد این اتفاق افتاد کلی خندید! گویا این آدم ها خودشان باور ندارند مسری اند و علاوه بر حال جسمی، حال روحی شان هم ممکن است ویروسی شود و جماعتی، شامل یک مترسک بخت برگشته شهرنشین، را آلوده کند! و وای به حال مترسکی که رسوم سم پاشی را نیاموخته باشد و پا به شهر بگذارد!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:23; توسط  گلک  | 


این روزها که می گذرد پاییز است! و گاهی در این روزها باران می بارد. و ممکن است مترسکی بدون چتر، از کلاه حصیری تا پایه، خیس آب شود مثلا! امروز در یک وسیله نقلیه عمومی (!) پیرزنی کنار مترسک نشست و هنوز نیامده بلند گفت: مبارکه.... بارون! سه نقطه، مربوط به تعجب مترسک و دیگر سرنشینان وسیله نقلیه عمومی بود که در نقطه شیرفهم شدند البته! و این جمله آغاز بحث های از مبدا تا مقصد بین مسافرین و آقای راننده شد! مترسک در بحث شرکت نکرد ولی تمام مدت قند در دلش آب می شد به خاطر این که آدمی در دنیا هست، که شجاعتش را دارد که باریدن باران را به آدم ها  - و مترسک ها - تبریک بگوید!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

پس نوشت:

مترسک هیچ سفارشی از اداره راهنمایی و رانندگی، برای تبلیغ وسایل نقلیه عمومی دریافت نکرده است! مطمئن باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:55; توسط  گلک  | 


آدم ها قانون های خاص خودشان را دارند و مترسک همین جا رسما اعتراف می کند که بعد از قرنی شهرنشینی هم از درک بسیاری از این قوانین عاجز خواهد بود هنوز، مثل امروز! جالب این است که آدم های مذکور، غالبا با اتکا به چیزهایی به غیر از قوانین موجود، تصمیم می گیرند! مثل بالا رفتن از سر بالایی که برخلاف جاذبه زمین است! این روزها اطرافیان مترسک که جنس شان ربطی به کاه ندارد، خیلی درگیرند. در، گیر خودشان، گیر دیگرانی که دوست دارند باشند و نیستند، یا دوست دارند نباشند و هستند، گیر یک اتفاق که از نظر خودشان محشر کبرا ۱۱ است ولی هر روز برای یک سوم جمعیت دنیا اتفاق می افتد، گیر بی گیری! و این آدم ها مدام تصمیم می گیرند، تصمیم های گاهی عجیب که خودشان هم به غیر عملی بودنش ایمان دارند و منتظر بهانه اند که تمامش کنند، تصمیم های غیر عجیب که عملی اند ولی زمان می برند و جماعت آدم هم که عجول! اگر فکر جدیدشان تا بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه جواب نداد، فکر می کنند که دنیا دارد تمام می شود و آسمان قصد دوخته شدن به زمین را دارد و می روند سراغ تصمیم جدید و باز ۲۴ ساعت بعد.... . و مترسک در می ماند که چرا و چگونه؛ و مثل آدم ها سرگردان می شود، تنها به این علت که شهر نشین است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 10:42; توسط  گلک  |