مترسک رفته بود سفر که اقوامش را ببیند. نبودند البته! یعنی فصلشان نبود. به غیر از یکی دو شالیزار آشنا، این جالیز تنها جایی است که مترسکش چهار فصل است و همیشه ایستاده است وسط جالیزش. مترسک تازگی ها فهمیده است، خیلی چیزها تاریخ بهینه مصرف دارند، یعنی بعد از مدتی دیگر آن کیفیت اولیه را ندارند. مثلا بستنی تاریخ بهینه مصرف دارد، تاریخ انقضا هم دارد. اگر قبل از تاریخ انقضا و بعد از تاریخ بهینه مصرف بسته اش را باز کنی، متلاشی نشده است، اما بستنی ِ بستنی هم نیست! رابطه بین آدم ها هم همین طور است. وقتی از بازه زمانی یا بازه احساسی خاصی گذشت، کیفیتش افت می کند و هرچه، مترسک از یک سمت رابطه، سیب زمینی رنده می کند و کلاه حصیری می سوزاند و کاه ها را مشت مشت به باد می هد، فایده ای ندارد! مترسک مدام دارد یاد یکی از دوستانش می افتد که اصرار داشت مترسک باور کند رابطه ها تاریخ انقضا دارند، ولی مترسک زیر بار نمی رفت!
آدمی در مسیر هر روزه مترسک، "غزل آلا " می فروشد و اتفاقا مشتری هم زیاد دارد!
به دنیا آمدن مترسک ها، مثل به دنیا آمدن قانون مند آدم ها، پروسه تعریف شده ای ندارد. مترسک ها نه به صورت طبیعی و نه سزارین پا به دنیا نمی گذارند! به دنیا آمدن هر مترسک حاصل یک لحظه هیجان طبیعت است، حاصل یک بار تپیدن جالیزی مثلا! خلاصه اش این که هیچ زنی درگیر زاییدن یک مترسک نمی شود. حتی تا وقتی که قانون علت و معلول نقض نشده بود، عده ای معتقد بودند، ممکن است بعد از طوفان، وارد یک انبار کاه شوی و ببینی هزار مترسک در آن به دنیا آمده اند. مترسک روابط پیچیده آدم ها را که می بیند، معمولا به این فکر فرو می رود که خودش، که پای هیچ زنی در لحظه تولدش، در میان نبوده است، چه طور و از کجا همین یک تکه سیب زمینی را به دست آورده است! آدم ها، به خصوص زن هایشان، هرچه هم که خود را به بی خیالی بزنند، باز در چشمهایشان چیزهای دیگری غیر از بی خیالی، دست و پا می زند. این را امروز مترسک به چشم خودش دید، و لجش گرفت از شاعری که می گوید: " بی وفایی کار زن ها، کار این نامردها ست! "
هر وقت حرفي نمي زنيد و اخم مي کنيد يا داد مي زنيد يعني سياسي کاري کردم...يعني چيزي را نبايد مي گفتم و گفتم ...يا بايد مي گفتم و نگفتم به خيالتان البته. " این جمله های داخل گیومه را، همان طور که از وجناتش پیداست، مترسک دزدیده است! از وبلاگ کامران نجف زاده. مترسک داشت فکر می کرد به شماره سی و هفت و این که چرا حرف کمی سیاسی هم، از نظر آدم ها حرف بدی است و مگر این آدم ها چه پدرکشتگی ای با سیاست و اهلش دارند که بقیه پاراگراف های شماره سی و هفت را که ربطی به سیاست هم نداشت، ندیدند؟! مترسک به این هم فکر کرد که مگر وبلاگ در نگاه آدم ها جایی نیست که یک نفر، اعم از آدم یا مترسک یا هر موجود دیگر، چیز هایی را که دوست دارد می نویسد؟ حالا این چیزها، خیلی چیزها می شود باشد! بقیه هم می آیند و نظر خودشان را می گویند: خوب بود. بد بود. افتضاح بود. مخالفم. موافقم. کمی موافقم و غیره! پس چه دلیلی دارد که تعداد کامنت های خصوصی پستی که فقط یک پاراگرافش کمی سیاسی است، تازه آن هم بدون جهت گیری، از تعداد کامنت های عمومی اش بیشتر باشد؟ و بیشتر مطالب خصوصی هم این باشد: دوسش ندارم اینو، عوضش کن! تو که اینجوری نمی نوشتی(آیکون عصبانی). سیاست به جالیز نیومده، شعراتو بنویس، و از این قبیل! ضمنا مخالفت؛ می تواند دلیل بحث باشد، نه دلیل سکوت. به نظر مترسک، سیاست بین آدم ها، رابطه مستقیمی با پنهان کاری دارد، حتی در کامنت نوشتن! جمله دزدی مترسک هم برای این بود که به خودش و آدم ها، نشان داده باشد که همه آدم ها همین طورند، در ابعاد کوچکی مثل جالیز، یا در ابعاد خیلی شدیدتر مثل مخاطبان کامران نجف زاده! در پرانتز: منظور از آدم ها در این پست، اکثریت است، نه همه.
پیش نوشت: می دانید که مترسک، آدم نیست و مترسک است! و وابستگی سیاسی اجتماعی حزبی و غیره ی خاصی ندارد! پس برچسب نزنید لطفا!
برگی از دفتر خاطرات مترسک:
هر روز زندگی در شهر، باعث می شود با چیز های جدیدی روبرو شوم و طبعا چیزهای جدیدی یاد بگیرم. در طول هفته ای که گذشت کلی لغت جدیدی یاد گرفته ام! چند تا را می نویسم که فراموششان نکنم!
هفته بسیج: هفت روز است و در طی آن کل مسئولین با چفیه جلوی دوربین حاضر می شوند! البته بیشترشان. بعضی هایشان برای به هم نخوردن کلاس، بدون چفیه حتی خطبه هم می خوانند، و البته فردایش در مصاحبه ای تلافی می کنند و خودشان را نزدیک ترین به یکی از مهم ترین مسئولین می خوانند! و این مسئول آخری، تنها کسی است که هنوز چیزی از علت نامگذاری روز نیروی دریایی یادش مانده! تازه در این هفته، انواع و اقسام نهادها، هر روز پیامک تبریک های جذاب می فرستند!
نمایشگاه: تازگی ها دو نوعش اتفاق افتاد. یکی نوع مطبوعاتش؛ که در آن مجله های زرد را به زور هدیه گرفتم و مجلاتی با رنگ های دیگر را با قیمت بالا، به زور خریدم! نوع دومش الکامپ است که خودم ندیدم! ولی گفتند که جای خیلی شلوغی ست (شلوغی در حد فدراسیون فوتبال یا تشخیص مصلحت!) که یک عالمه بند و آویز موبایل، کارت شارژ، کارت اینترنت و پوسترهای خیلی بزرگ خیلی خوشگل به آدم ها می دهند! حتی دیدم که یکی از دوستانم، چکش بادی ای گرفته بود که ممکن بود بشود پروازی را هم با آن تجربه کرد!
برزخ پست مدرن: برزخ که مشخص است! بعد از مرگ، آدم ها در آن یا خوش می گذرانند یا بد! نوع پست مدرنش اما پدیده ای است! جایی است که در آن چشم روح طرف، که هنوز کمی به جسم آلوده است با مکانیسم های مدرن روانشناسی و ابزارهای دنیوی، به کلاسیک ترین وجه درمی آید. و البته جای نگرانی نیست، چون معمولا آدم مذکور در کمایی، بی هوشی ای چیزی بوده؛ و بعد از برگشتن به دنیا سریعا توبه می کند! مثال های متنوعش در تله فیلم های عصر جمعه ی شبکه دو و تازگی ها یک، در هفته های اخیر، کولاک می کند!
همین ها فعلا! این هفته که سینما اقتباس، شهر برهنه را نشان داد، به شهرم البته کمی امیدوار شدم!
صبح ها شب می شوند و شب ها صبح! آدم ها صبح ها منتظر غروب اند و شب ها منتظر طلوع! بعضی هایشان هم گرفتارند و خیلی از تاریک یا روشن بودن هوا سر در نمی آورند. عده دیگری از آدم ها هم هستند، که به دلایل مختلف در میان همین روز و شب ها تمام می شوند، کم یا زیادش البته فرق هایی دارد! کم که تمام شوند اطرافیان با ایما و اشاره به هم می فهمانند که: افسرده است! سر به سرش نگذار! و تمامی که زیاد شود، اطرافیان با دستمالی در دست در مجلس ختم آن مرحوم، به خاطر ضایعه اسفناک خودکشی، شرکت می کنند و افسوس می خورند که: این آخری ها انگار افسرده شده بود، داشت تمام می شد! این مسائل البته ربطی به جماعت مترسک ندارد! فقط این که: این آدمهایی که خودکشی می کنند چه احساسی دارند؟! مثلا حسی شبیه وقتی که یک کلاغ آشنا، که مترسک بارها نادیده اش گرفته، سیب زمینی را نوک می زند؟!


