مثلا همین مریم! آدم خاصی نیست، ولی نگاهش خاص است و همه چیز را هندسی و تفکیک شده و به ساده ترین صورت ممکن می بیند و به همین خاطر موفق است. مثلا درخت را یک مثلث می بیند روی یک مستطیل. و مترسک از دید او یک مثلث است روی یک نیم دایره روی یک مثلث برعکس روی یک مستطیل طویل و کم عرض! از دید مترسک مریم آدم جالبی است البته هنوز نمی داند نظرش در مورد سیب زمینی چیست، چون سیب زمینی شکل ثابتی ندارد؛ گاهی جوانه زده است، گاهی پلاسیده، گاهی کپک زده و گاهی کرم خورده و مترسک هنوز آن قدر به این نوع بینش مسلط نیست که بتواند تفکیک شده سیب زمینی را تشخیص دهد!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++
گلک نوشت:
این که واسه نمی نویسم، به این معنی نیست که کامنت ها را نمی خوانم. بگذارید به حساب ایجاد تنوع بعد از دو سال و نیم!
خیلی خوب است که مترسک جایی را داشته باشد یا کسی را یا کاری را بلد باشد که بتواند حالش را از زیر صفر به بالای صفر تغییر دهد. مترسک حالا این توانایی را دارد و آن را مدیون یک جمله از یک آدم است : " واسه هر حالت یه آدم داشته باش "
=======+++++++++=======
پس نوشت:
این چند جمله آرام و راضی، ویراستاری شده دو سه صفحه بد و بیراه به زمین و زمان است که در حال زیر صفر نوشته شده بود!
خیلی خوب است آدم؛ مترسک باشد. این جوری هر وقت باران ببارد می تواند با دست های باز به آغوشش بکشد.
می تواند روز خوبی باشد برای مترسک! روزی که هوا نه خیلی سرد است و نه خیلی گرم و طوطی های همسایه مدام جیغ می کشند و گیتار آن یکی همسایه کوک نیست و جذاب ترین آدم های آپارتمان رفته اند به یک سفر شش ماهه! روزی که مترسک توانسته است با قل ناهم سن و ناهم سان پاساژگردی کند و فرصت کرده است سری به جالیزش بزند و آبی به جوانه ها بدهد. می تواند روزی خوبی باشد و شاید اگر مترسک کمی دقیق تر به آن نگاه کند، دلچسب هم باشد و البته برای یک روز زمستانی، کمی خوشحال! مثل خوردن آیس پک در هوای زیر صفر!
چند روزی است سارها دیگر نمی آیند پشت پنجره خانه مترسک برای دانه خوردن. می گویند کبوترها و کلاغ ها هم رفته اند. می گویند هر دقیقه تنفس در تهران، معادل کشیدن نه نخ سیگار بدون فیلتر است! می گویند کلا در دنیا گنجشک ها دارند منقرض می شوند. خیلی چیزها می گویند ولی در هیچ کدام اشاره ای نمی شود به این که یک مترسک شهرنشین، در شهر بدون کلاغ باید چه کار کند؟! احتمالا مگس ها را بپراند؟!
****************
پس نوشت:
۱. یکی از کتاب هایی که همین چند روز پیش خریده بودم را انداختم دور! البته حقش بود نگهش می داشتم و می بردم می کوبیدم توی یکی از پنجره های وزارت ارشاد! حیف کلمه هایی که اسیر قلم های اسیر می شوند.
۲. دیروز مارک دانشجو از پیشانی و کلاسورم کنده شد. حالا وقت دارم زندگی کنم و تند تند وبلاگ به روز کنم!


