تنها نیستم.
---------------------------
پس نوشت:
۱. این جمله را مترسک، چندی قبل در وبلاگ یکی از آشنایان خواند. دریافتی موجز و بی نظیر از موقعیتی پیچیده؛ که مترسک هرچه کرد، جمله ای بهتر از آن پیدا نکرد برای حال و هوای این روزهایش!
۲. اسفند دارد دود می شود روی خاکستر سال ها و ماه های قبل. فندکت را خاموش کن. شاپرک ها گرمشان شده است!
۳. عید باشد؛ ولی اگر می شود ماهی های کوچک قرمز نمیرند! به بچه های کوچک دست فروش هم خوش بگذرد؛ خیلی لطفا.
پس نوشت:
چرا آدم های جالیز ساکت ند این روزها؟!
مترسک بودن؛ آن هم از نوع شهرنشینش، علاوه بر این که به خودی خود پارادوکس بزرگی ست، پارادوکس های بزرگ تر دیگری را هم به وجود می آورد. مثلا این روزها، هر آدمی که حال مترسک را می پرسد، راست او را جک سال و یک شوخی بزرگ می پندارد و جز به شنیدن دروغ راضی نمی شود! یا مثلا مترسک به یک آدم می گوید: دلم شور می زند. آدم به طور غریزی جواب می دهد: سیب زمینی با نمک خوشمزه تر است!!
اخیرا دو تا از دوستان مترسک وبلاگ هایشان را جمع کرده اند. مترسک فکر می کند اعتماد به نفس مترسک ها، خیلی بیشتر از آدم ها است که بعد از ۲۳۴ پست هنوز ادامه دارد. همین چند روز پیش بود که مترسک از مریم سوال کرد: "خیلی اعتماد به نفسم بالاس که هنوز مونده م نه؟!" مریم با چشمهای گرد و ابروهای بالا پریده و در حالی که سعی می کرد خنده اش را بخورد، گفت: " یه کم!" !
شخم زدن کار جالبی است! لذت خاصی دارد وقتی شن کش یا بیل می خورد به چیزی غیر از خاک، و آن چند لحظه ای که مترسک بیل را پرت می کند به کناری و با دست خاک را می کند تا چیزی را از دل آن در بیاورد که نمی داند چیست هم لحظه های خاصی هستند؛ یک بار برای هر چیز کشف نشده در گوشه کنارهای جالیز یا سیب زمینی.


