تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

رفتیم نمایشگاه کتاب، با جمعی از دوستان. خوش گذشت! سید مهدی شجاعی هم بود و سید علی شجاعی و میلاد تهرانی و رضا امیرخانی و مجید صالحی و رضوان نیلی پور و خیلیای دیگه! از همه جالب ترش: محسن رضایی! حیف که جالیز جای حرفای سیاسی نیست! چشمک.

پس نوشت:

دیدم که داره زیر چشمی نگاهمون می کنه. بلند گفتم که بشنوه و سرش رو از روی کتابش بلند کنه و لبخندش تبدیل شه به یه خنده واضح! مثلا خواستم شریک شه توی جوونی کردن و خوشیمون!

پس تر نوشت:

میگم نیستین منم نیام دیگه! بعدش: از کجای نوشته های من این برداشت میشه که یعنی کسی نظر نده؟! اتفاقا به نظر من روز نوشت های عادی نظرخورش ملس تره که!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:26; توسط  گلک  | 


خوب زندگی کردن توی این لحظه ای که اسمش حاله، یه جور تشکر از خداس؛ که این لحظه و همه چیزای خوب توش رو بهمون داده. و فکر کنم جایزه این تشکرمون، لحظه های خوب و قشنگ به هم پیوسته باشه؛ یه آینده خوب یعنی. البته اینا افکار شخصیه!

 :)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:20; توسط  گلک  | 


کلا با این که می گن دل دادم یا دل داده بهم خیلی موافق نبودم، ولی نمی دونستم درستش چیه. چند روز پیش قشنگ ترین حرف زندگیشو زد! گفت: دلی که میدن و می گیرن، سند نمی زنن به نام، اجاره ایه همیشه. بستگی به خودت داره که چقدر کار بلد باشی؛ بتونی واسه همیشه توش بمونی، یا سر ماه نشده وسایلتو بریزن تو کوچه!

+++++++++++++++++++++

پس نوشت:

یه حرف قشنگ دیگه هم زد امروز: زندگی مث خیار می مونه. بی هوا بری جلو، می خوری به تلخیش بالاخره. مگه این که از قبل قسمت های تلخشو کنده باشی و ریخته باشی دور!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:19; توسط  گلک  | 


به خاطر بیست تومن اضافه حقوق، حاضر شده بود چهار شیفت پشت سر هم کار کنه. چهار شیفت بیست و چهار ساعته، پرستاری از یه مریض داغون معلول. چند دقیقه یه بار چشماشو می بست و می گفت دارم دیوونه میشم. فقط چند ثانیه آروم دیدمش توی این چند روز؛ وقتی که صدای دختر سه ساله شو از پشت تلفن می شنید.

گاهی فکر می کنم: دنیا واقعا گِرده؟!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:41; توسط  گلک  |