رفتیم نمایشگاه کتاب، با جمعی از دوستان. خوش گذشت! سید مهدی شجاعی هم بود و سید علی شجاعی و میلاد تهرانی و رضا امیرخانی و مجید صالحی و رضوان نیلی پور و خیلیای دیگه! از همه جالب ترش: محسن رضایی! حیف که جالیز جای حرفای سیاسی نیست! چشمک.
پس نوشت:
دیدم که داره زیر چشمی نگاهمون می کنه. بلند گفتم که بشنوه و سرش رو از روی کتابش بلند کنه و لبخندش تبدیل شه به یه خنده واضح! مثلا خواستم شریک شه توی جوونی کردن و خوشیمون!
پس تر نوشت:
میگم نیستین منم نیام دیگه! بعدش: از کجای نوشته های من این برداشت میشه که یعنی کسی نظر نده؟! اتفاقا به نظر من روز نوشت های عادی نظرخورش ملس تره که!
خوب زندگی کردن توی این لحظه ای که اسمش حاله، یه جور تشکر از خداس؛ که این لحظه و همه چیزای خوب توش رو بهمون داده. و فکر کنم جایزه این تشکرمون، لحظه های خوب و قشنگ به هم پیوسته باشه؛ یه آینده خوب یعنی. البته اینا افکار شخصیه!
:)
کلا با این که می گن دل دادم یا دل داده بهم خیلی موافق نبودم، ولی نمی دونستم درستش چیه. چند روز پیش قشنگ ترین حرف زندگیشو زد! گفت: دلی که میدن و می گیرن، سند نمی زنن به نام، اجاره ایه همیشه. بستگی به خودت داره که چقدر کار بلد باشی؛ بتونی واسه همیشه توش بمونی، یا سر ماه نشده وسایلتو بریزن تو کوچه!
+++++++++++++++++++++
پس نوشت:
یه حرف قشنگ دیگه هم زد امروز: زندگی مث خیار می مونه. بی هوا بری جلو، می خوری به تلخیش بالاخره. مگه این که از قبل قسمت های تلخشو کنده باشی و ریخته باشی دور!
به خاطر بیست تومن اضافه حقوق، حاضر شده بود چهار شیفت پشت سر هم کار کنه. چهار شیفت بیست و چهار ساعته، پرستاری از یه مریض داغون معلول. چند دقیقه یه بار چشماشو می بست و می گفت دارم دیوونه میشم. فقط چند ثانیه آروم دیدمش توی این چند روز؛ وقتی که صدای دختر سه ساله شو از پشت تلفن می شنید.
گاهی فکر می کنم: دنیا واقعا گِرده؟!


