تبليغاتX
مترسک آبپاش به دست

دیروز رو دوست داشتم.یه روز بی قید که صبح رفتم کارگاه و تا عصر یه ضرب کار کردم. یه رفاقت بی قید که کشته مرده این جور رفاقتای بی قید و بی قانونم. یه فضای بی قید که توش نه حرفی از اغتشاش هست نه سیاست نه هیچ مزخرف دیگه ای مث اینا. طرح های بی قید، فرم های بی قید، ابزار بی قید، حتی هوای بی قیدی که وسط گرما یه دفعه هایپر زد و اون طوری بارید. همه ی دیروز رو دوست داشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:12; توسط  گلک  | 


یه چیزی توی این مایه ها گفته شد توی نظرات که: بی جنبه ایم و آدم دموکراسی نیستیم و زور باید بالا سرمون باشه. منم عین خوشحالا گفتم نه بابا! شعور آزادی رو داریم! آقا نداریم! باید پیامکا رو قطع کنن، موبایلامونو قطع کنن، ماهواره ها رو قطع کنن؛ تا یه کم دز شانتاژهای تبلیغاتی بیاد پایین، بلکه نزنیم همدیگه رو بکشیم!

پس نوشت:

دوست ندارم فک کنم این که بعضی دوستام جواب آف هامو نمیدن یا نمیان کامنت بذارن یا سردن باهام، به خاطر اختلاف سیاسیه. ولی ظاهرا هست! و هیچ کدومشون هم نمیان حرفشون رو بزنن، جوابشو بشنون،دعوا کنیم، فحش بدیم، و به یه نتیجه برسیم! واسه همین هر کی فکر می کنه حرف خودش درسته و وحی منزل!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:17; توسط  گلک  | 


پیش نوشت:

تا حالا این قدر تب سیاسی ندیده بودم، حتی 76 که به نظرم اولین دفعه ای بود که سلایق مختلف کاندید داشتن.

۱. رفته بودیم مثلا خیابون گردی و در واقع تبلیغ. فقط لبخند زدیم و پوستر و پارچه های رنگی منسوب به نامزدمون رو تکون دادیم. حتی در مقابل تحقیر و توهین هم لبخند زدیم و "V"  نشون دادیم و به بچه کوچولوهای موافق و مخالف شکلات دادیم.

۲. ماشین بغلی که ظاهرا مخالف ما بود، کلی تو ترافیک باهامون بحث کرد. به قول خودش اتو مناظره! آخر سر هم برای هم دست تکون دادیم و آرزوی موفقیت کردیم و خوشحال، هرکدوم مسیر خودمون رو رفتیم.

۳. شب که شد که دیگه ترافیک زد بالا. جلوی ستاد موافقا کلی تشویق می شدیم و جلوی ستاد مخالفا، کلی می زدن تو پرمون. یکی از دخترای مخالف، پوسترشو گرفت طرفمو و جیغ زد: واستون متاسفم! منم لبخند زدم و "V" دادم بهش. همچین بفهمی نفهمی یه مشت فحش داد. من باز لبخند زدم و "V" دادم و پارچه توی دستم رو تکون دادم طرفش. اونم نامردی نکرد دنباله پارچه رو که پیچیده بودم دور دستم گرفت اینقدر کشید که هم پارچه نصف شد هم قسمتی از انگشتای من نیست و نابود شد! خلاصه مجروح انتخابات شدیم رفت. (سهمیه ارشد نداره؟!)

پس نوشت:

خیلی زشته که عده ای از شور سیاسی جوونا سوء استفاده می کنن و شر به پا می کنن.

حرف سیاسی:

کـَم مِن فئةٍ قلیلةٍ غَلـَبَت فئة ً کثیرةً باذن الله.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:32; توسط  گلک  | 


کسری با خودش فکر کرد: " نرگس خانم دو جمله است: نرگس خانم پیر است. نرگس خانم نمی داند. همین. " بعد فکر کرد که خیلی ها فقط یک جمله اند و بعضی ها حتی نصف جمله هم نیستند. سایه یک جمله با هزار کلمه است: سایه خوب است. مهتاب اما هزار جمله است.

چشمه/چند روایت معتبر/مصطفی مستور/چند روایت معتبر درباره ی زندگی

+++++++++++++++++++++++++++++++++++

پیرزن یک سگ نوزده ساله داشت که کشته و مرده اش بود و سگ هم جواب این عشق را این طور می داد که خیلی آرام و از زور پیری می مرد. هر روز که دوست من می رفت سر کار می دید سگ یک خرده بیشتر مرده است. از وقت مردنش خیلی گذشته بود اما سگ این قدر سرش گرم مردن شده بود که دیگر راه مرگ را گم کرده بود.

مرکز/اتوبوس پیر/ براتیگان/قالیچه زمستانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:54; توسط  گلک  | 


بحث انتخابات داغه شدید. هرجا میری حرفشه. هرکی با یه نظر. با طرفداری از یه گروه. از یه آدم. امروز توی یکی از میدونای بزرگ تهران دیدم سه چهار تا تابلوی تبلیغاتی سفید گذاشتن با چند تا ماژیک. هرکی هرچی می خواد می نویسه روش. خیلی ها هم البته نگاه می کنن و رد می شن. چند ثانیه بیشتر نگاه نکردم، ولی همه چی توش بود. هم طرفداری، هم زیر آب زنی. از بین همه آدم ها فقط یکی فحش صریح نوشته بود؛ اونم به یه گروه بی ربط به انتخابات! شاید داریم یاد می گیریم چه جوری متمدنانه از آزادیمون استفاده کنیم. شاید داریم یاد می گیریم دموکراسی یعنی چی. فقط یه چیز مونده بلد شیم: فرق تبلیغ ( واسه اونی که طرفدارشیم) و تخریب (طرف مقابل) !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:59; توسط  گلک  | 


تجربه بیست و اندی (!) سال زندگی نشون میده، آدم همیشه وقتی زمانو از دست داد غبطه شو می خوره. تصمیم گرفتم برای چند روز جوری زندگی کنم که هیچ وقت حسرت از دست دادن حتی یک ثانیه شو نخورم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:9; توسط  گلک  |