دلم براي جشن شكوفه ها تنگ شده! و براي دانشگاه و آدماش و كانون بارانش. و هيچي بدتر از اين نيست كه در اين حالت مزخرف، آدم جماعت، مجبور شه شام هم درست كنه!
چند روز پيش توي يه ديدار تصادفي - كه خودم مقدمات ايجاد تصادفشو چيده بودم! - يكي از اون دوستاي خوش موجمو ديدم. با اين كه فرصت نبود و ديدارمون كوتاه بود، ولي تا همين امروز هم يادآوريش لبخند رو به لبم مي شونه.
گاهي نشخوار بعضي حوادث به اندازه اصل رخدادشون شيرينن. حيفه كه برعكسشم صادقه و نشخوار بعضي اتفاق ها، نه تنها به هضمشون كمك نمي كنه، بلكه فرصت رسوب و فراموش شدنشون رو هم می گیره!
وسط اينا گير كردم! مزه ش مث شكلات تلخ مي مونه!
اللهّم اِنّي اسئلـُـك الامانَ يومَ يُعرَفُ المجرمونَ بــِسيماهُم فيؤخَذُ بالنّواصي و الاَقدام
فرض كن: تشنگي شديد؛ يه ليوان آب زلال و شفاف، روي جدول كنار جوب! نمي شه فهميد خوردنيه يا آب جوب!
++++++++++++++++++++++
پس نوشت:
بودم. نتم قطع بود!
دوستاي قديمي رو ديدم. خوش گذشت.
خداوند جاده رو براي حركت درست كرده: براي همينه كه جاده رو تخت خوابونده رو زمين. خدا اگه بخواد يك چيزي دائم حركت كنه درازش مي كنه رو زمين، مثل خود جاده، يا اسب، يا گاري؛ اگه بخواد يك چيزي سر جاش وايسه سر پا درستش مي كنه، مثل درخت يا آدم. پس خداوند قصدش اين نبوده كه آدميزاد كنار جاده زندگي كنه، چون كه مي گم آخه كدومش اول پيدا ميشه، جاده يا خونه؟ هيچ ديدي خدا بياد جلو يك خونه جاده بكشه؟ نخير، معلومه نديدي، چون فقط آدمه كه راحت نمي شينه تا وقتي كه يك خونه اي براي خودش بسازه، اون هم يك جايي - كنار جاده - كه هركي با گاريش رد شد تف بندازه در خونه آدم، كه آدم بي قرار ميشه مي خواد از جاش بلند شه بره يك جاي ديگه، در صورتي كه قصد خداوند اين بوده كه آدم سر جاش وايسه، مثل درخت يا بوته ذرت. چون كه اگه قصد خدا اين بود كه آدم دائم حركت كنه از اينجا بره يك جاي ديگه، چرا رو شكم درازش نمي كرد مثل مار؟ عقل آدم ميگه خدا اين كار رو مي كرد.
گور به گور/ فاكنر/ چشمه
+++++++++++++++++++++++
پس نوشت:
علاوه بر واسه هاي معمول، يه بعد نوشت هم به پست قبل اضافه كردم.


