اسپات؛ مترسك مزرعه، توي كارتون خميري باب معمار، ديروز از شغلش خسته شده بود، يه آچار برداشته بود و مي خواست تعميركار شه! تا حالا از مترسك جاليز نپرسيدم كه بعد از سه سال و اندي آبپاش به دستي، خسته شده و رفته دنبال كار ديگه اي يا نه!
+++++++++++++++
به آرزو تسليت مي گم. جاليز و مترسك توي غمش شريكن.
۱. برام خيلي عجيبه كه اين روزا هر كي بهم ميرسه، بعد از كجايي و چه خبر؛ مي پرسه: خيلي خوشحالي نه؟! .
۲. فقط جاي كتابام توي اتاقم خاليه. دوستم كه اومده بود، يهو گفت: "واي! اتاقت مث يه جاي خالي از سكنه شده!"
۳. همه دوستان ظاهر و جلب مخفي، بعد از خوندن پس نوشت پست قبل يه جورايي پرسيدن با مني يا نه؛ غير از مورد مذكور!
+++++++++++++++++++++++++++++
بعد نوشت:
تقويم شوكه م كرد يه لحظه! شايد من عجيبم كه خيلي حواسم به تقويم جماعت نيست!
برخلاف انتظارم امروز حالم خوبه. فقط وسط اين گير و گرفتاري، دلم واسه يكي از پاتوقام كه اون طرف شهره تنگ شده!
++++++++++++++++++++
پس نوشت:
تو كه ول كردي رفتي، من هيچي نگفتم بهت - چون رفاقت اجباري نيست - . ديگه واسه چي سعي مي كني كارتو توجيه كني؟!
دعا كنين واسم. لطفا!
قل نا هم سن و نا هم سان دنبال جزوه بود. گشتم، پيدا كردم و بهش دادم. كلي خاطره لاي جزوه ها بود. يه دسته از موهام، كه يكي از بچه ها كه الان مهندس معماره، سر كلاس از پشت سرم چيده بود. يه عالمه خط خطي با ماژيكاي شبرنگ، روي همه صفحه هاي جزوه فيزيكم؛ كه كار يه دندون پزشكه! كلي شعر توي حاشيه جزوه ها كه دست نويس يه ميكروبيولوژيست ديگه س! تازه يه مثنوي از خودمم پيدا كردم! كلي تعجب كردم چون الان خودمو بكشم هم وزن و قافيه مثنوي توي مغزم و مدادم جا نمي شه!
پير شديم رفتا! (چشمك)


